X
تبلیغات
تاریخ تحلیلی صدر اسلام
 
تاریخ تحلیلی صدر اسلام
 
با سلام خدمت همه دوستان عزیز و گرامی../...

و با تشکر از اینکه به این وبلاگ سر میزنین...

خوب امتحانا نزدیک شده و چیزی بهتر از یه سری نمونه سوال امتحانی فکر نکنم باشه!!

پس با کلیک بر روی لینک زیرِ، نمونه سوالات رو دانلود کنید...

امیدوارم ترم خوبی بوده باشه برای همگی و امتحاناتونم با موفقیت سپری کنین..

نمونه سوالات امتحان تاریخ تحلیلی صدر اسلام  ----> آپلود شده در سرور 4Shared

نمونه سوالات امتحان تاریخ تحلیلی صدر اسلام  ---> آپلود شده در سرور RapidShare

نمونه سوالات امتحان تاریخ تحلیلی صدر اسلام --->   آپلود شده در سرور hotfile

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 17:21  توسط فاطمه علی عسگری سهی  | 

حتماً تایپ شده و با word فرستاده شود.

 

1.      24/7     علل پذیرش ولایت عهده ی مامون از سوی اما رضا(ع)                         0.5

2.      1/8    تاریخ پیدایش شیعه                                                                        0.5

3.      8/8   عید قربان  و سابقه ی آن در تاریخ و اعمال آن                                        0.5

4.      15/8  ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت زهرا                                                   0.5

5.      22/8  عرفه و سابقه ی تاریخ آن                                                                 0.5

6.      29/8   عید غدیر و ولایت حضرت علی(ع)                                                      0.5

7.      6/9     مباهله پیامبر(ص) با مسیحیان                                                          0.5

8.      13/9   مبدا تاریخ هجری قمری                                                                    0.5

9.      20/9   علل قیام امام حسین(ع) و شهادت در روز عاشورا                                  0.5

10.  27/9    امام زین العابدین- شهادت ایشان (امام زین العابدین و سرگذشت او)         0.5

 

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 17:18  توسط فاطمه علی عسگری سهی  | 
 

درسهایى از تاریخ تحلیلى اسلام

 

قسمت اول

آغاز دعوت رسول خدا«ص‏»
مرحله دعوت سرى و مخفیانه
کسانى که در این مدت ایمان آوردند
داستان اسلام ابو ذر غفارى

قسمت دوم

مسلمانان صدر اسلام
عمار و پدر و مادرش:یاسر و سمیه
بلال حبشى
خباب بن الارت
باز هم در مورد خباب بشنوید:
و این هم پایان کار خباب و ام انمار
سخنان امیر المؤمنین علیه السلام درباره خباب
آیا چه حکمتى در این بلاها بوده؟
مقدمه اول
مقدمه دوم
مقدمه سوم
مقدمه چهارم
سنت ابتلاء
نتیجه بحث

قسمت ‏سوم

داستان انذار عشیرة(یوم الدار)
یکى از بزرگترین مدارک خلافت‏بلا فصل على علیه السلام
روایت ‏سوم
نکته‏هائى در این روایات
یک داستان جالب و یک جنایت تاریخى

قسمت چهارم

دعوت آشکارا و عمومى و مرحله دوم دعوت
بازتاب دعوت عمومى رسول خدا در قریش

قسمت پنجم

دستور مشرکین قریش‏به پیروان خود
داستانى جالب درباره علت مخالفت‏سران قریش

قسمت ‏ششم

تصمیم سران قریش براى‏دیدار با ابو طالب
سخنى درباره ایمان ابو طالب
علت این حق کشیها
سران قریش در حضور ابو طالب
عمارة را بگیر و محمد را بما واگذار!
سران قریش به تلاش خود ادامه مى‏دهند و...
ولید بن مغیرة چه گفت:
عتبة بن ربیعة نزد رسول خدا(ص)میآید:
مرحله جدید مبارزه رسول خدا با مشرکین:

قسمت هفتم

فشار مشرکین قریش‏به پیامبر و مسلمانان
آزار مشرکان نسبت‏به خود رهبر بزرگوار اسلام
داستان دیگرى که منجر به اسلام حمزة بن عبد المطلب‏گردید:
و این هم داستانهائى دیگر در این باره

قسمت هشتم

هجرت مسلمانان‏به حبشه
1- بحث درباره اصل دستور هجرت
هجرت منشا خیرات و برکات دنیا و آخرت
تذکر یک نکته
2-دستور هجرت به حبشه به چه منظورى بود؟
3-اهداف دیگر این هجرت و دستور
4- آیا یک هجرت بود یا دو هجرت
5- علت ‏بازگشت مهاجرین نخست و افسانه‏«غرانیق‏»
پس از هجرت بحبشه
در پیشگاه نجاشى
مهاجرین در حضور نجاشى
ایمان نجاشى به گفته‏هاى جعفر
دنباله داستان و انتقام عمرو عاص از عمارة

قسمت نهم

برخى از معجزات‏رسول خدا«ص‏»
معجزه چیست؟
بیانى از مرحوم علامه طباطبائى(ره)در اینباره:

قسمت دهم

داستان شق القمر
1- تاریخ وقوع این معجزه
2- چگونگى ماجرا
3- گفتار بزرگان در مورد اجماع و تواتر روایات در این باره
4- دلیلى از قرآن کریم
5- پاسخ از چند اشکال
یک تذکر پایانى

قسمت‏ یازدهم

داستان معراج رسول خدا(ص)
1-اسراء و معراج
2-معراج در چه سالى اتفاق افتاد
3-اسراء از کجا انجام شد؟
4-اسراء چگونه انجام شد؟
آیات سوره مبارکه نجم و داستان معراج
داستان معراج بر طبق روایات
روایت دیگرى در این باره
خبر دادن رسولخدا«ص‏»از کاروان قریش

 

برگرفته از سايت رسول نور حضرت محمد (ص)

  نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 19:32  توسط فاطمه علی عسگری سهی  | 
 

وضعیت تحقیق دانشجویان روز دوشنبه در لینک کنار صفحه قرار گرفت...

 

همچنین لینک تکلیف یکی از دوستان نیز در گوشه صفحه جای داده شد...

 

با آرزوی موفقیت.../...

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 3:2  توسط فاطمه علی عسگری سهی  | 

قسمت‏یازدهم

داستان معراج رسول خدا)ص(

در داستان معراج رسول خدا(ص)نیز همانند داستان‏شق القمر موضوعات مختلفى مورد بحث قرار گرفته که ما نیز به‏خواست‏خداى تعالى باید در چند بخش آنرا مورد بحث قراردهیم:

1-اسراء و معراج

نخستین مطلبى که باید مورد توجه در این داستان قرار گیردآن است که داستان معراج رسول خدا(ص)مرکب از دو قسمت‏بوده،قسمت نخست آن که از مسجد الحرام(در شهر مکه) تامسجد الاقصى(در سرزمین فلسطین)و بالعکس انجام شده،ورسول خدا(ص)این مسیر را در یکى از شبها در سالهاى‏توقف خود در مکه از طریق اعجاز طى کرده،که این قسمت رااصطلاحا در کتابها و تواریخ‏«اسراء»مى‏نامند و قسمت دوم که‏از مسجد الاقصى به آسمانها انجام شده و طبق روایات با انبیاءالهى دیدار و گفتگو کرده و بهشت و جهنم و آیات بزرگ دیگرى‏از آیات الهى را مشاهده نموده است که این قسمت را اصطلاحا«معراج‏»مى‏نامند.

که البته دلیل هر یک از این دو قسمت در قرآن و حدیث ازیکدیگر جدا است و اختلافى هم که در گفتار اهل حدیث وتاریخ دیده میشود و همچنین اعتراضها و رد و ایرادهائى که درداستان معراج شده و پاسخهائى که داده یا میدهند هر کدام‏مربوط به یکى از این دو قسمت است که متاسفانه در پاره‏اى ازکتابها و کلمات برخى از بزرگان بخاطر مخلوط شدن این دوقسمت،بحثها نیز به یکدیگر مخلوط شده و موجب ابهام و اشکال‏گردیده است.

2-معراج در چه سالى اتفاق افتاد

در اینکه اسراء و معراج رسول خدا(ص)در چه سالى ازسالهاى بعثت اتفاق افتاده اختلاف است،و اجمالا وقوع آن درمکه و قبل از هجرت ظاهرا قطعى است.بدلیل اینکه آیه‏اى هم‏که در سوره اسراء در این باره آمده و آیات سوره نجم نیز همگى در مکه نازل شده،و اما در اینکه در چه سالى از سالهاى قبل ازهجرت بوده اختلاف است.

الف- از ابن عباس نقل شده که گفته است در سال دوم‏بعثت‏بوده،چنانچه برخى گفته‏اند: شانزده ماه بعد از بعثت‏آنحضرت انجام شده (1) .

ب- از کتاب خرائج راوندى از امیر المؤمنین علیه السلام‏روایت‏شده که در سال سوم اتفاق افتاده (2) .

ج- اقوال دیگرى هم وجود دارد،مانند قول به وقوع آن درسال پنجم یا ششم یا دهم یا دوازدهم و یا اینکه گفته‏اند:یک‏سال و پنج ماه قبل از هجرت یا یک سال و ششماه و یا ششماه‏قبل از آن... (3) .

ولى بنظر مى‏رسد که از رویهمرفته روایات در این باره‏استفاده مى‏شود که معراج آنحضرت-برخلاف آنچه برخى‏پنداشته‏اند-قبل از وفات ابو طالب و خدیجه بوده و بنابر این ظاهرآن است که معراج قبل از سال دهم انجام شده است.و الله اعلم.

چنانچه در ماه و شب آن نیز اختلاف زیادى است زیرابرخى گفته‏اند:در شب هفدهم ماه مبارک رمضان بوده و قول‏دیگر آنکه در شب هفدهم ربیع الاول و یا شب دوم آن ماه و یا درشب بیست و هفتم رجب انجام شده و یا شب جمعه اول ماه رجب‏بوده (4) ...

و بهر صورت به گفته مرحوم علامه طباطبائى این بحث‏براى‏ما چندان مهم نیست که در تاریخ سال و روز و ماه وقوع معراج‏غور کرده و وقت‏خود را بگیریم،و مهم براى ما بحث‏هاى آینده‏است،و البته تذکر این مطلب لازم است که از روى همرفته‏روایات استفاده میشود که معراج و اسراء رسول خدا(ص)دو بارو یا بیشتر اتفاق افتاده چنانچه در فصلهاى آینده روى آن مشروحابحث‏خواهیم کرد-ان شاء الله تعالى-.

3-اسراء از کجا انجام شد؟

همانگونه که در تاریخ ماه و سال و شب اسراء اختلاف دیده‏مى‏شود در جا و مکانى هم که آنحضرت از آن جا به اسراء رفت‏اختلاف است که برخى گفته‏اند از شعب ابى طالب اسراءانجام شده و در برخى از روایات آمده که از خانه ام هانى دخترابو طالب آنحضرت به اسراء رفت و آیه شریفه‏«سبحان الذى اسرى بعبده لیلا من المسجد الحرام...»را به همه شهر مکه تاویل کرده‏و گفته‏اند:مراد از«مسجد الحرام‏»همه حرام مکه است.و برخى‏هم گفته‏اند:تاویل و حمل لفظ بر مجاز خلاف ظاهر است واسراء از خود مسجد الحرام انجام شده.

ولى با تذکرى که در بخش قبلى دادیم که اسراء بیش ازیکبار انجام شده میتوان میان این روایات را اینگونه جمع کرد که‏یکبار از مسجد الحرام بوده و دفعات دیگر از خانه ام هانى و یاشعب ابى طالب.

اگر چه قول آخر یعنى انجام آن از شعب ابى طالب بعید بنظرمیرسد زیرا بر طبق برخى از روایات هنگامى که ابو طالب درآنشب از غیبت آنحضرت اطلاع یافت‏بنى هاشم را درمسجد الحرام گرد آورد و شمشیرش را برهنه کرده قریش را تهدیدبه جنگ کرد،و چون صبح شد و رسول خدا(ص)بازگشت،بمسجد الحرام آمده و آنچه را دیده بود براى قریش نقل کرد و ازکاروانى که در راه دیده بود خبر داد،و خبرهاى دیگر،که بابودن آنحضرت در شعب و سالهاى محاصره قریش مناسب‏نیست.

و احتمال دیگر نیز آنست که از خانه ام هانى و یا شعب‏ابى طالب خارج شده و بمسجد الحرام آمده و از آنجا به اسراء رفته‏باشد.

4-اسراء چگونه انجام شد؟

شاید بیشترین اختلاف نظرها و رد و ایرادها در ماجراى اسراءو معراج رسول خدا(ص)در این بخش از داستان مزبور باشد که‏هر کس براى خود نظرى ارائه کرده تا آنجا که عایشه-با اینکه‏در هنگام اسراء رسول خدا(ص)پیوندى با آنحضرت نداشته‏و سالها بعد از آن بعنوان همسر بخانه آنحضرت آمده و اساسا چندسال اندک از عمر او بیش نگذشته بود-و یا اصلا بدنیا نیامده‏بوده (5) در اینجا اظهار نظر کرده و گفته است:

«ما فقد (6) جسد رسول الله(ص)و لکن الله اسرى بروحه‏» (7) .

جسم رسول خدا(ص)مفقود نشد(یا آنرا ناپدید نیافتم)ولى خدا روح‏آنحضرت را به اسراء برد.

و یا معاویه‏اى که در آنروزگار بچه‏اى بیش نبوده و درکوچه‏هاى مکه بدنبال پدرش ابو سفیان سرگرم توطئه و آزار رسول‏خدا(ص)شب و روزش را سپرى مى‏کرده و تا پایان عمر هم دردشمنى خود با بنى هاشم و خاندان آنحضرت و از بین بردن‏فضائل و محو نام و آوازه آنها لحظه‏اى دریغ نکرده و از این‏گونه معارف بوئى نبرده در اینجا به اظهار عقیده پرداخته و درباره‏اسراء گفته است:

«انها رؤیة صادقة‏» (8) .

-رؤیاى صادق و خواب درستى بوده؟!

و قبل از آنکه نظرات و عقاید دیگران را بیان داریم براى‏روشن شدن ذهن خوانندگان محترم باید بگوئیم اینگونه نظرهامخالف اجماع دانشمندان و صریح آیات قرآنى است،که اسراءرسول خدا(ص)با روح و جسم هر دو بوده،زیرا آیه شریفه سوره‏اسراء اینگونه است:

«سبحان الذى اسرى بعبده لیلا من المسجد الحرام الى‏المسجد الاقصى‏». (9) منزه است آن خدائى که سیر شبانه داد بنده خود را از مسجد الحرام به مسجداقصى.

و با توجه به اینکه آیه شریفه در مقام امتنان و منت گذارى بررسول خدا است و این داستان را بعنوان یک معجزه وامر خارق العاده‏اى که از قدرت و عظمت‏بى‏انتهاى خداى عز و جل‏سرچشمه گرفته است‏بیان مى‏دارد،و آنرا نشانه‏اى از عظمت‏خود میداند...

و علت آنرا نیز نشان دادن آیات و نشانه‏هاى عظمت‏خودبه پیامبر بزرگوارش ذکر کرده و بدنبال آن مى‏فرماید:

«لنریه من آیاتنا» (10) .

یعنى-تا به او نشان دهیم آیات و نشانه‏هاى خود را.

بدیهى است که این تعبیرات با خواب دیدن و سیر شبانه درخواب هیچگونه تناسبى ندارد،و این خواب را همه کس میتواندبه بیند چه صالح و چه غیر صالح،و بگفته مرحوم علامه طباطبائى‏چه بسا افراد غیر صالح و گناهکار خوابهائى بهتر و جالب‏تر ازمردمان مؤمن و با تقوى ببینند،و خواب در نزد عموم مردم جزنوعى از تخیل و خیال پردازى نیست که نمى‏تواند نشانه قدرت وعظمت‏خداى تعالى باشد...

و نیز با توجه به اینکه‏«عبد»که در آیه آمده به جسم و روح‏هر دو اطلاق میشود،چنانچه در جاهاى دیگر قرآن هست.

و بهر صورت اصل این مطلب که اسراء رسول خدا(ص)باجسم و روح بوده با توجه به مدلول آیه شریفه و تواتر روایات وارده‏و اجماع و اتفاق کلمات دانشمندان اسلامى قابل انکار نیست (11) ، تنها در مورد معراج رسول خدا(ص)از بیت المقدس به آسمانها وبازگشت آنحضرت و مشاهدات او در آسمانها و دیدار و گفتگو باپیمبران الهى،بحث و مناقشه بسیار شده که اجمالى از آن ذیلااز نظر شما مى‏گذرد:

مرحوم طبرسى در کتاب مجمع البیان پس از ذکر اصل‏داستان اسراء میگوید:تمامى روایاتى که در داستان اسراء ومعراج رسیده به چهار دسته تقسیم میشود:

1- آندسته از روایاتى که صحت آنها مقطوع است‏بخاطر تواتر اخبار در این باره و گواهى علم و دانش به صحت آن.

2- آنچه در روایات آمده و عقول مردم صدور آنرا تجویز نموده‏و اصول اسلامى نیز از قبول آنها ابائى ندارد و مى‏پذیرد،که ماهم آنها را مى‏پذیریم و میدانیم که آنها در بیدارى بوده نه در خواب.

3- روایاتى که ظاهر آنها مخالف با بعضى از اصول اسلامى‏است ولى تاویل آنها بنحوى که با اصول عقلى موافق باشدممکن است که ما اینگونه روایات را بهمین نحو تاویل مى‏کنیم.

4- روایاتى که نه ظاهر آنها صحیح است و نه قابل تاویل‏است مگر با سختى و دشوارى شدید که در اینگونه روایات بهترآنست که آنها را نپذیرفته و کنار بزنیم.

مرحوم طبرسى پس از این تقسیم بندى مى‏فرماید:

اما دسته اول که مقطوع است همان اصل اسراء و معراج‏آنحضرت است‏بطور اجمال.

و اما دسته دوم مانند روایاتى است که آنحضرت در آسمانهاگردش کرده و پیمبران را دیده و عرش و سدرة المنتهى و بهشت ودوزخ را مشاهده نموده و امثال اینها.

و اما دسته سوم مانند آنچه روایت‏شده که آنحضرت مردمى‏را در بهشت مشاهده نمود که به نعمتهاى الهى متنعم بودند وجمعى را در دوزخ دید که در آن معذب بودند که اینگونه روایات حمل میشود بر اینکه اوصاف و نامهاى ایشان را دیده نه خودشان‏را.

و اما دسته چهارم(که قابل پذیرش نیست)مانند آن روایاتى‏که رسول خدا(ص)با خداى تعالى رو در رو سخن گفت و او رادیده و با او بر تخت نشست و امثال اینگونه روایاتى که ظاهرآنها موجب تشبیه خدا و جسمانیت او است که خداى تعالى ازآنها منزه است و هم چنین روایاتى که میگوید:در آن شب شکم‏آنحضرت را شکافته و شستشو دادند (12) (که اینها را نمى‏توان‏پذیرفت)زیرا آن بزرگوار از عیب و زشتى مبرا است و چگونه‏ممکن است دل و معتقدات آنرا با آب شستشو داد! (13) .

و مرحوم علامه طباطبائى در تفسیر المیزان پس از ذکر کلام‏طبرسى میگوید:

تقسیم مزبور به جا است،جز اینکه بیشتر مثالهائى که آورده‏مورد اشکال است،مثلا گردش در آسمانها و دیدن انبیاء و امثال‏آن و همچنین شکافتن سینه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) وشستشوى آن را از دسته چهارم شمرده و حال آنکه از نظر عقل‏هیچ اشکالى ندارد.زیرا مى‏توان گفت همه آنها از باب تمثلات‏برزخى و یا روحى بوده است،و روایات معراج پر است از این‏نوع تمثلات،مانند مجسم شدن دنیا در هیات زنى که همه رقم‏زیور دنیائى به خود بسته و تمثل دعوت یهودیت و نصرانیت ودیدن انواع نعمت‏ها و عذابها براى بهشتیان و دوزخیان و امثال‏اینها.

و از جمله مؤیداتى که گفتار ما را تایید مى‏کند اختلاف لحن‏اخبار این باب است در بیان یک مطلب،مثلا در بعضى از آنهادرباره صعود رسول خدا به آسمان مى‏گوید که به وسیله براق‏صورت گرفته و در بعضى دیگر بال جبرئیل آمده و در بعضى‏نردبانى که یکسرش روى صخره بیت المقدس و سر دیگرش به‏بام فلک و آسمانها رفته است،و از این قبیل اختلاف تعبیر دربیان یک حقیقت‏بسیار است که اگر کسى بخواهد دقت کند درخلال این روایات این باب بسیار خواهد دید.

بنابر این از همین جا مى‏توان حدس زد که منظور از این‏بیانات مجسم ساختن امرى غیر جسمى و غیر مادى است‏به‏صورت امرى مادى به نحو تمثیل و یا تمثل روحى و وقوع اینگونه‏تمثیلات در ظواهر کتاب و سنت امرى است واضح که به هیچ وجه نمى‏شود انکارش کرد. (14)

و مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب گوید:

مردم در معراج اختلاف کرده‏اند،خوارج آن را انکار کرده وفرقه جهمیه گفته‏اند معراج، روحانى و به صورت رؤیا بوده است،ولى فرقه امامیه و زیدیه و معتزله گفته‏اند تا بیت المقدس‏روحانى و جسمانى بوده،چون آیه شریفه دارد:«تا مسجداقصى‏».عده‏اى دیگر گفته‏اند: از اول تا به آخر حتى آسمانها راهم با جسد و روح خود معراج کرده است،و این معنى ازابن عباس و ابن مسعود،و جابر و حذیفه و انس و عایشه و ام هانى‏روایت‏شده است.

و ما در صورتى که ادله مذکور دلالت کند آن را انکارنمى‏کنیم،و چگونه انکار کنیم با اینکه سابقه آن در دست‏هست،و آن معراج موسى بن عمران(علیه السلام)است که‏خداى تعالى او را با جسد و روحش تا طور سینا برد،و در قرآن درخصوص آن فرمود:«و ما کنت‏بجانب الطور»«تو در جانب طورنبودى‏»،و نیز ابراهیم را تا آسمان دنیا برده در قرآن فرموده:«و کذلک نرى ابراهیم...»«اینچنین به ابراهیم نشان دادیم...»،وعیسى را تا آسمان چهارم برده در قرآن فرموده:«و رفعناه مکاناعلیا»«او را تا جایى بلند عروج دادیم‏»و در باره رسول خدا(صلى الله‏علیه و آله)فرموده:«فکان قاب قوسین‏»«پس تا اندازه دو تیر کمان‏رسید»و معلوم است که این بخاطر علو همت آن حضرت بود،واین بود گفتار صاحب مناقب (15) .

و مرحوم علامه طباطبائى در تفسیر المیزان پس از نقل کلام‏ابن شهر آشوب گوید:

ولى آنچه سزاوار است در این خصوص گفته شود این است‏که اصل‏«اسراء»و«معراج‏»از مسائلى است که هیچ راهى به‏انکار آن نیست چون قرآن درباره آن به تفصیل بیان کرده،واخبار متواتره از رسول خدا(صلى الله علیه و آله)و امامان اهل بیت‏بر طبق آن رسیده است.

و اما درباره چگونگى جزئیات آن،ظاهر آیه و روایات‏محفوف به قرائنى است که آیه را داراى ظهور نسبت‏به آن‏جزئیات مى‏کنند.ظهورى که به هیچ وجه قابل دفع نیست،و بادر نظر داشتن آن قرائن از آیه و روایات چنین استفاده مى‏شود که‏آنجناب با روح و جسدش از مسجد الحرام تا مسجد اقصى رفته،واما عروجش به آسمانها،از ظاهر آیات سوره نجم که به زودى‏انشاء الله به تفسیرش خواهیم رسید و صریح روایات بسیار زیادى‏که بر مى‏آید که این عروج واقع شده و به هیچ وجه نمى‏توان آن‏را انکار نمود،چیزى که هست ممکن است‏بگوئیم که این‏عروج با روح مقدسش بوده است.

ولیکن نه آنطور که قائلین به معراج روحانى معتقدند که به‏صورت رؤیاى صادقه بوده است، چه اگر صرف رؤیا مى‏بوددیگر جا نداشت آیات قرآنى اینقدر درباره آن اهمیت داده وسخن بگوید،و در مقام اثبات کرامت درباره آنجناب بر آید.

و همچنین دیگر جا نداشت قریش وقتى که آنجناب قصه رابرایشان نقل کرد آنطور به شدت انکار نمایند و نیز مشاهداتى که‏آنجناب در بین راه دیده و نقل فرموده با رؤیا بودن معراج‏نمى‏سازد،و معناى معقولى برایش تصور نمى‏شود.

بلکه مقصود از روحانى بودن آن این است که روح مقدس‏آنجناب به ماوراى این عالم مادى یعنى آنجائى که ملائکه‏مکرمین منزل دارند و اعمال بندگان بدانجا منتهى شده ومقدرات از آنجا صادر مى‏شود عروج نموده و آن آیات کبراى‏پروردگارش را مشاهده و حقایق اشیاء و نتایج اعمال برایش‏مجسم شده،ارواح انبیاى عظام را ملاقات و با آنان گفتگو کرده‏است،ملائکه کرام را دیده و با آنان صحبت نموده است و آیاتى‏از آیات الهى را دیده که جز با عباراتى امثال‏«عرش‏»«حجب‏»«سرادقات‏»تعبیر از آنها ممکن نبوده است.

این است معناى معراج روحانى ولى آقایان چون قائل به‏اصالت وجود مادى بوده و در عالم به غیر از خدا هیچ موجودمجردى را قائل نیستند و از سوى دیگر که کتاب و سنت دروصف امور غیر محسوسه اوصافى را بر مى‏شمارد که محسوس ومادى است مانند ملائکه کرام و عرش و کرسى و لوح و قلم وحجب و سرادقات ناگزیر شده این امور را حمل کنند بر اجسام‏مادیه‏اى که محسوس آدمى واقع نمى‏شوند و احکام ماده راندارند،و نیز تمثیلاتى که در روایات در خصوص مقامات‏صالحین و معارج قرب آنان و بواطن صور معاصى از نتایج اعمال‏و امثال آن وارد شده بر نوعى از تشبیه و استعاره حمل نموده،درنتیجه خود را به ورطه سفسطه بیندازند حس را خطاکار دانسته‏قائل به روابطى جزافى و نامنظم در میان اعمال و نتایج آن شوندو محذورهاى دیگرى از این قبیل را ملتزم گردند.

و نیز به همین جهت‏بوده که وقتى یکعده از انسان‏ها معراج‏جسمانى رسول خدا را انکار کرده‏اند ناگزیر شده‏اند که بگویندمعراج آن حضرت در خواب بوده چون رؤیا به نظر ایشان یک‏خاصیت مادى است‏براى روح مادى،و آنگاه ناچار شده‏اندآیات و روایاتى را که با این گفتارشان سازگارى نداشته تاویل کنند گو اینکه از آیات و روایات یکى هم با گفتار ایشان سازگارنیست (16) .

آیات سوره مبارکه نجم و داستان معراج

نگارنده گوید:پیش از اینکه به جمع‏بندى و نتیجه‏گیرى ونقل اقوال بقیه علماى اسلام و دانشمندان بپردازیم لازم است‏آیات شریفه سوره نجم را نیز که بگفته عموم مفسرین مربوط به‏داستان معراج رسول خدا(ص)(یعنى قسمت دوم از ماجراى‏اسراء و معراج)است مورد بحث و تحقیق قرار داده و سپس به‏جمع بندى اقوال و نتیجه‏گیرى آنها بپردازیم،و در آغاز، متن این‏آیات را با ترجمه ساده آن براى شما میآوریم و سپس به تفسیر ومعناى آن میپردازیم خداى تعالى در این سوره چنین میفرماید:

«و النجم اذا هوى،ما ضل صاحبکم و ما غوى و ما ینطق عن الهوى ان‏هو الا وحى یوحى علمه شدید القوى ذو مرة فاستوى و هو بالافق الاعلى ثم‏ذنا فتدلى فکان قاب قوسین او اذنى فاوحى الى عبده ما اوحى ما کذب‏الفؤاد ما راى ا فتمارونه على مایرى و لقد راه نزلة اخرى عند سدرة المنتهى‏عندها جنة الماوى اذ یغشى السدرة ما یغشى ما زاغ البصر و ما طغى لقدراى من ایات ربه الکبرى‏».

-قسم به آن ستاره هنگامیکه فرود آید،که این رفیقتان نه گمراه شده‏و نه از راه بدر رفته،و نه از روى هوى سخن گوید،این نیست جز وحیى که به‏او میشود،و فرشته پرقدرت به او تعلیم دهد،آن صاحب نیروئى که نمایان‏شد،و او در افق بالا بود،آنگاه که نزدیک شد و بدو آویخت،که بفاصله‏دو کمان و یا نزدیکتر بود،و به بنده‏اش وحى کرد آنچه را وحى کرد،ودلش تکذیب نکرد آنچه را دیده بود،آیا با او در آنچه دیده بود مجادله‏میکنید،یکبار دیگر نیز فرشته را دید،نزد درخت‏سدر آخرین،که بهشت‏اقامتگاه نزدیک آنست،آندم که درخت‏سدر آنچه را فرا گرفته بود فرا گرفته بود،دیده‏اش خیره نشد و طغیان نکرد،و شمه‏اى از نشانه‏هاى بزرگ‏پروردگارش را بدید.

البته همانطور که مشاهده میکنید این آیات شریفه مانند آیه‏کریمه سوره‏«اسراء»آن صراحت را ندارد،و بخاطر افعال و ضمائربسیار و واضح نبودن مرجع این ضمائر و فاعل افعال مذکوره قدرى‏اجمال و ابهام دارد و همین اجمال و ابهام به تفسیر و معانى آنهاسرایت کرده و اختلافى در گفتار مفسران در تفسیر این آیات‏بچشم مى‏خورد،که ما براى نمونه توجه شما را بموارد زیر جلب‏میکنیم،از آن جمله است این آیه:

«علمه شدید القوى‏»که ضمیر«علمه‏»را برخى به رسول خدابرگردانده و برخى به قرآن.و مراد از«شدید القوى‏»نیز برخى‏گفته‏اند جبرئیل است و برخى گفته‏اند:خداى تعالى است.

و در آیه بعدى نیز در معناى‏«ذو مرة فاستوى‏»برخى گفته‏اند: منظور از«ذو مرة‏»جبرئیل است و برخى گفته‏اند:رسول خدااست.

چنانچه در فاعل‏«فاستوى‏»نیز همین دو قول وجود دارد.

و در مرجع ضمیر«هو»در آیه‏«و هو بالافق الاعلى‏»و فاعل‏«دنا»و«کان‏»نیز همین دو قول دیده میشود.

و در فاعل آیه‏«فاوحى الى عبده...»نیز اختلاف است که‏آیا جبرئیل است‏یا خداى تعالى.

و اختلافات دیگرى که با مراجعه به تفسیرهاى مختلف وگفتار مفسرین شیعه و اهل نت‏بوضوح دیده میشود.

و شاید بخاطر همین اجمال در این آیات بوده که مرحوم شیخ‏طوسى در داستان اسراء و معراج رسول خدا(ص)در تبیان فرموده:

«و الذى یشهد به القرآن الاسراء من المسجد الحرام الى‏المسجد الاقصى،و الثانى یعلم بالخبر» (17) .

-یعنى آنچه قرآن بدان گواهى دهد همان اسراء از مسجد الحرام تا مسجداقصى است و قسمت‏بعدى آن یعنى ماجراى معراج رسول خدا(ص)از روى‏اخبار معلوم شود.

و یا در کلام ابن شهر آشوب آمده بود که:

«و قالت الامامیة و الزیدیة و المعتزلة بل عرج بروحه و بجسمه الى‏بیت المقدس لقوله تعالى‏«الى المسجد الاقصى‏» (18) .

که ترجمه‏اش را قبل از این خواندید.

اگر چه در انتساب این کلام به ابن شهر آشوب برخى تردیدکرده و آنرا از تصرفات و تحریفات کسانى دانسته‏اند که کتاب‏مناقب ابن شهر آشوب را مختصر کرده و اصل آنرا از بین برده‏اند (19) .

و احتمالى هم که در کلام علامه طباطبائى درباره معراج وتمثیلات برزخیه و غیره خواندید شاید روى همین خاطر بوده‏است.

ولى با تمام این احوال شواهد و قرائنى در همین آیات شریفه‏هست که بخوبى شان نزول آنرا همانگونه که بسیارى از مفسران‏گفته‏اند و روایاتى هم در این باره رسیده درباره معراج رسول‏خدا(ص)تایید میکند،مانند آیاتى که داستان رؤیت رسول‏خدا(ص)به لفظ ماضى یا مضارع آمده یعنى آیه 10 تا 18 که‏بخوبى روشن است که فاعل آنها رسول خدا است و این رؤیت‏هم بصورت معجزه و خرق عادت و در آسمانها و عوالم دیگرى غیر از این دنیا صورت گرفته چنانچه براى اهل فن روشن است.

و سخن برخى نیز که سعى کرده‏اند این رؤیت را به رؤیت‏قلبى حمل کنند و نظیر حدیث‏«ما رایت‏شیئا الا و رایت الله قبله‏و بعده و معه‏»بدانند خلاف ظاهر است،و اگر در موردى هم بخاطرمحال بودن متعلق رؤیت‏بناچار حمل بر معنائى شود دلیل برحمل جاهاى دیگر نمى‏شود،که بر اهل فن پوشیده نیست،وبحث و توضیح بیشتر هم در این باره از بحث ما که یک بحث‏تاریخى است‏خارج بوده و شما را بجاهائى که در این باره بحث‏علمى و تفسیرى بیشترى کرده‏اند حواله میدهیم،و تنها در اینجاگفتار مرحوم مجلسى را نقل کرده و بدنبال نقل تاریخى خود بازمیگردیم:

ایشان پس از نقل گفتار فخر رازى از مفسران اهل سنت دراثبات معراج جسمانى و گفتار شیخ طبرسى(ره)از مفسران بزرگوارشیعه در این باره گوید:

«بدانکه عروج رسول خدا(ص)به بیت المقدس و از آنجابه آسمان در یک شب با بدن شریف خود از مطالبى است‏که آیات و اخبار متواتر از طریق شیعه و اهل سنت‏بدان‏دلالت دارد و انکار امثال آنها یا تاویل آنها به معراج‏روحانى یا به اینکه این ماجرا در خواب بوده منشاى جزقلت تتبع در آثار ائمه طاهرین،یا قلت تدین و ضعف یقین،و یا تحت تاثیر قرار گرفتن تسویلات و سخنان‏فیلسوف مآبانه فیلسوف نمایان ندارد.و روایاتى که دراین باب رسیده گمان ندارم همانند آن در چیزى از اصول‏مذهب بدان اندازه رسیده باشد و بدین ترتیب من نمى‏دانم‏چه باعث‏شده که آن اصول را پذیرفته و ادعاى علم وآگاهى آنرا کرده‏اند ولى در این مقصد عالى توقف‏نموده‏اند؟و براستى سزاوار است که بدانها گفته شود:

«افتؤمنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض‏».

آیا به بعضى از کتاب ایمان آورده و به بعضى دیگر کفرمیورزید.

و اینکه براى عدم پذیرفتن آن مسئله محال بودن خرق و التیام‏در افلاک را بهانه کرده‏اند بر اهل خرد پوشیده نیست که‏آنچه را در این باره بدان تمسک جسته‏اند جز از روى‏شبهات اوهام نیست،با اینکه دلیل آنها در این باره برفرض صحت مربوط است‏به آن فلک اعلى و فلک الافلاک‏که به همه اجسام محیط میباشد نه به افلاک زیرین و انجام‏معراج رسول خدا(ص) مستلزم خرق و التیام در آن نخواهدبود (20) ،و اگر امثال این شکوک و شبهات بتواند مانع از قبول‏روایاتى گردد که تواتر آنها به اثبات رسیده در اینصورت‏میتوان در همه آنچه از ضروریات دین است توقف نمود!ومن براستى تعجب دارم از برخى از متاخرین اصحابمان‏که چگونه براى آنان در امثال این گونه امور سستى‏پیدا شده در صورتیکه مخالفین با اینکه در مقایسه با ایشان‏اخبارشان کمتر و آثارشان نادرتر و پاى بندیشان کمتر است‏رد آنها را تجویز نکرده و اجازه تاویل آنها را نمى‏دهند،که اینان با اینکه از پیروان ائمه اطهار علیهم السلام هستندو چند برابر آنها احادیث صحیحه در دست دارند باز هم درجستجوى پیدا کردن آثار اندکى هستند که از سفهاى آنان‏رسیده و گفتارشان را همراه گفتار شیعیان ذکرمیکنند...» (21) .

و البته با توجه بدانچه گفته شد که طبق روایات بسیار معراج‏رسول خدا(ص)چند بار اتفاق افتاده،چه از نظر تاریخ و چه ازنظر کیفیت و خصوصیات میتوان نوعى توافق میان اقوال مختلف‏برقرار نمود،و به اصطلاح با این ترتیب میان آنها را جمع کرد،به‏این نوع که برخى در سالهاى اول بعثت و برخى در سالهاى آخرو برخى در بیدارى و با جسم و بدن و برخى در عالم رؤیاء و یابصورت تمثیلات برزخى و غیر اینها بوده،و هر یک از این اقوال‏ناظر به یکى از آنها بوده است و الله العالم.

و در پایان این بحث‏بد نیست‏برخى از روایاتى را نیز که درباره اصل داستان اسراء و معراج رسول خدا(ص)رسیده و ما درجاهاى دیگر بطور تفصیل نقل کرده‏ایم براى شما بیاوریم وبدنبال بحث تاریخى خود باز گردیم.

داستان معراج بر طبق روایات

معروف آن است که رسولخدا«ص‏»در آنشب در خانه‏ام هانى دختر ابیطالب بود و از آنجا بمعراج رفت،و مجموع مدتى‏که آنحضرت به سرزمین بیت المقدس و مسجد اقصى و آسمانهارفت و بازگشت از یک شب بیشتر طول نکشید بطورى که صبح‏آنشب را در همانخانه بود،و در تفسیر عیاشى است که امام‏صادق(ع)فرمود:رسولخدا«ص‏»نماز عشاء و نماز صبح را درمکه خواند،یعنى اسراء و معراج در این فاصله اتفاق افتاد،و درروایات به اختلاف عبارت از رسولخدا«ص‏»و ائمه معصومین روایت‏شده که فرمودند:

جبرئیل در آنشب بر آنحضرت نازل شد و مرکبى را که‏نامش‏«براق‏» (22) بود براى او آورد و رسول خدا«ص‏»بر آن سوارشده و بسوى بیت المقدس حرکت کرد،و در راه در چند نقطه‏ایستاد و نماز گذارد،یکى در مدینه و هجرتگاهى که سالهاى‏بعد رسولخدا«ص‏»بدانجا هجرت فرمود،و یکى هم مسجدکوفه،و دیگر در طور سیناء،و بیت اللحم-زادگاه حضرت‏عیسى(ع)-و سپس وارد مسجد اقصى شد و در آنجا نماز گذارده‏و از آنجا به آسمان رفت.

و بر طبق روایاتى که صدوق(ره)و دیگران نقل کرده‏اند ازجمله جاهائى را که آن آنحضرت در هنگام سیر بر بالاى زمین‏مشاهده فرمود سرزمین قم بود که بصورت بقعه‏اى میدرخشید وچون از جبرئیل نام آن نقطه را پرسید پاسخداد:اینجا سرزمین قم‏است که بندگان مؤمن و شیعیان اهل بیت تو در اینجا گرد میآیندو انتظار فرج دارند و سختیها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.

و نیز در روایات آمده که در آنشب دنیا بصورت زنى زیبا وآرایش کرده خود را بر آنحضرت عرضه کرد ولى رسول خدا«ص‏» بدو توجهى نکرده از وى در گذشت.

سپس به آسمان دنیا صعود کرد و در آنجا آدم ابو البشر را دید،آنگاه فرشتگان دسته دسته به استقبال آمده و با روى خندان برآنحضرت سلام کرده و تهنیت و تبریک گفتند،و بر طبق روایتى‏که على بن ابراهیم در تفسیر خود از امام صادق(ع)روایت کرده‏رسولخدا«ص‏»فرمود: فرشته‏اى را در آنجا دیدم که بزرگتر از اوندیده بودم و(بر خلاف دیگران)چهره‏اى در هم و خشمناک‏داشت و مانند دیگران تبریک گفت ولى خنده بر لب نداشت وچون نامش را از جبرئیل پرسیدم گفت:این مالک،خازن دوزخ‏است و هرگز نخندیده است و پیوسته خشمش بر دشمنان خدا وگنهکاران افزوده میشود،بر او سلام کردم و پس از اینکه جواب‏سلام مرا داد از جبرئیل خواستم دستور دهد تا دوزخ را بمن نشان‏دهد و چون سر پوش را برداشت لهیبى از آن برخاست که فضا رافرا گرفت و من گمان کردم ما را فرا خواهد گرفت،پس از وى‏خواستم آنرا به حال خود برگرداند. (23)

و بر طبق همین روایت در آنجا ملک الموت را نیز مشاهده‏کرد که لوحى از نور در دست او بود و پس از گفتگوئى که باآنحضرت داشت عرضکرد:همگى دنیا در دست من همچون‏درهم(و سکه‏اى)است که در دست مردى باشد و آنرا پشت و روکند،و هیچ خانه‏اى نیست جز آنکه من در هر روز پنج‏بار بدان‏سرکشى میکنم و چون بر مرده‏اى گریه مى‏کنند بدانهامى‏گویم:گریه نکنید که من باز هم پیش شما خواهم آمد و پس‏از آن نیز بارها میآیم تا آنکه یکى از شما باقى نماند،در اینجا بودکه رسولخدا«ص‏»فرمود:براستى که مرگ بالاترین مصیبت وسخت‏ترین حادثه است،و جبرئیل در پاسخ گفت:حوادث پس‏از مرگ سخت‏تر از آن است.

و سپس فرمود:

و از آنجا بگروهى گذشتم که پیش روى آنها ظرفهائى ازگوشت پاک و گوشت ناپاک بود و آنها ناپاک را مى‏خوردند و پاک رامیگذاردند،از جبرئیل پرسیدم:اینها کیانند؟گفت:افرادى از امت توهستند که مال حرام میخورند و مال حلال را وامیگذارند و مردمى‏را دیدم که لبانى چون لبان شتران داشتند و گوشتهاى پهلوشان راچیده و در دهانشان میگذاردند،پرسیدم:اینها کیانند؟گفت: اینها کسانى هستند که از مردمان عیبجوئى مى‏کنند.و مردمان‏دیگرى را دیدم که سرشان را با سنگ میکوفتند و چون حال آنها را پرسیدم پاسخداد:اینان کسانى هستند که نماز شامگاه و عشاءرا نمیخوانده و میخفتند،و مردمى را دیدم که آتش در دهانشان‏میریختند و از نشیمنگاهشان بیرون مى‏آمد و چون وضع آنها راپرسیدم،گفت:اینان کسانى هستند که اموال یتیمان را به ستم‏میخورند،و گروهى را دیدم که شکمهاى بزرگى داشتند ونمى‏توانستند از جا برخیزند گفتم:اى جبرئیل اینها کیانند؟ گفت:کسانى هستند که ربا میخورند،و زنانى را دیدم که برپستان آویزانند،پرسیدم:اینها چه زنانى هستند؟گفت: زنان‏زناکارى هستند که فرزندان دیگران را بشوهران خود منسوب‏میدارند،و سپس بفرشتگانى برخوردم که تمام اجزاء بدنشان‏تسبیح خدا میکرد (24) .

و از آنجا به آسمان دوم رفتیم و در آنجا دو مرد را شبیه‏بیکدیگر دیدم و از جبرئیل پرسیدم: اینان کیانند؟گفت:هر دوپسر خاله یکدیگر یحیى و عیسى علیهما السلام هستند،بر آنها سلام‏کردم و پاسخ داده تهنیت ورود به من گفتند،و فرشتگان زیادى‏را که به تسبیح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده کردم.

و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتیم و در آنجا مرد زیبائى راکه زیبائى او نسبت‏به دیگران همچون ماه شب چهارده نسبت‏بستارگان دیگر بود مشاهده کردم و چون نامش را پرسیدم جبرئیل‏گفت:این برادرت یوسف است،بر او سلام کردم و پاسخ داد وتهنیت و تبریک گفت،و فرشتگان بسیارى را نیز در آنجا دیدم.

از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتیم و مردى را دیدم و چون ازجبرئیل پرسیدم گفت:او ادریس است که خدا ویرا به اینجاآورده،بر او سلام کرده پاسخ داد و براى من آمرزش خواست، وفرشتگان بسیارى را مانند آسمانهاى پیشین مشاهده کردم وهمگى براى من و امت من مژده خیر دادند.

سپس بآسمان پنجم رفتیم و در آنجا مردى را بسن کهولت‏دیدم که دورش را گروهى از امتش گرفته بودند و چون پرسیدم‏کیست؟جبرئیل گفت:هارون بن عمران است،بر او سلام‏کردم و پاسخ داد،و فرشتگان بسیارى را مانند آسمانهاى دیگرمشاهده کردم.

آنگاه به آسمان ششم بالا رفتیم و در آنجا مردى گندمگون وبلند قامت را دیدم که مى‏گفت: بنى اسرائیل پندارند من‏گرامى‏ترین فرزندان آدم در پیشگاه خدا هستم ولى این مرد از من‏نزد خدا گرامى‏تر است،و چون از جبرئیل پرسیدم:کیست؟ گفت:برادرت موسى بن عمران است،بر او سلام کردم جواب‏داد و همانند آسمانهاى دیگر فرشتگان بسیارى را در حال خشوع‏دیدم.

سپس بآسمان هفتم رفتیم و در آنجا بفرشته‏اى برخورد نکردم‏جز آنکه گفت:اى محمد حجامت کن و به امت‏خود نیزسفارش حجامت را بکن،و در آنجا مردى را که موى سر وصورتش سیاه و سفید بود و روى تختى نشسته بود دیدم و جبرئیل‏گفت:او پدرت ابراهیم است،بر او سلام کرده جواب داد وتهنیت و تبریک گفت،و مانند فرشتگانى را که در آسمانهاى‏پیشین دیده بودم در آنجا دیدم،و سپس دریاهائى از نور که ازدرخشندگى چشم را خیره میکرد،و دریاهائى از ظلمت وتاریکى،و دریاهائى از برف و یخ لرزان دیدم و چون بیمناک‏شدم جبرئیل گفت:این قسمتى از مخلوقات خدا است.

و در حدیثى است که فرمود:چون به حجابهاى نور رسیدم‏جبرئیل از حرکت ایستاد و بمن گفت:برو!

و در حدیث دیگرى فرمود:از آنجا به سدرة المنتهى رسیدم ودر آنجا جبرئیل ایستاد و مرا تنها گذارده گفت:برو!گفتم:اى‏جبرئیل در چنین جائى مرا تنها مى‏گذارى و از من مفارقت‏میکنى؟گفت اى محمد اینجا آخرین نقطه‏اى است که صعود به آنراخداى عز و جل براى من مقرر فرموده و اگر از اینجا بالاتر آیم پر و بالم میسوزد (25) ،آنگاه با من وداع کرده و من پیش رفتم تا آنگاه‏که در دریاى نور افتادم و امواج مرا از نور به ظلمت و از ظلمت‏به‏نور وارد مى‏کرد تا جائیکه خداى تعالى میخواست مرا متوقف‏کند و نگهدارد آنگاه مرا مخاطب ساخته با من سخنانى گفت.

و در اینکه آن سخنانى که خدا بآنحضرت وحى کرده چه بوده‏است در روایات بطور مختلف نقل شده و قرآن کریم بطور اجمال‏و سربسته میگوید«فاوحى الى عبده ما اوحى‏»- پس وحى کرد به‏بنده‏اش آنچه را وحى کرد-و از اینرو برخى گفته‏اند:مصلحت‏نیست در اینباره بحث‏شود زیرا اگر مصلحت‏بود خداى تعالى‏خود میفرمود،و بعضى هم گفته‏اند:اگر روایت و دلیل معتبرى‏از معصوم وارد شد و آنرا نقل کرد،مانعى در اظهار و نقل آن‏نیست.

و در تفسیر على بن ابراهیم آمده که آن وحى مربوط بمسئله‏جانشینى و خلافت على بن ابیطالب(ع)و ذکر برخى از فضائل‏آنحضرت بوده،و در حدیث دیگر است که آن وحى سه چیز بود:1- وجوب نماز2- خواتیم سوره بقره 3- آمرزش گناهان ازجانب خداى تعالى غیر از شرک، و در حدیث کتاب بصائر است‏که خداوند نامهاى بهشتیان و دوزخیان را باو داد.

و بهر صورت رسولخدا«ص‏»فرمود:پس از اتمام مناجات باخداى تعالى باز گشتم و از همان دریاهاى نور و ظلمت گذشته‏در سدرة المنتهى بجبرئیل رسیدم و بهمراه او باز گشتم.

روایت دیگرى در این باره

درباره چیزهائیکه رسولخدا«ص‏»آنشب در آسمانها وبهشت و دوزخ و بلکه روى زمین مشاهده کرد روایات زیاددیگرى نیز بطور پراکنده وارد شده که ما ذیلا قسمتى از آنها راانتخاب کرده و براى شما نقل مى‏کنیم:

در احادیث زیادى که از طریق شیعه و اهل سنت از ابن‏عباس و دیگران نقل شده آمده است که رسولخدا«ص‏»صورت‏على بن ابیطالب را در آسمانها مشاهده کرد و یا فرشته‏اى رابصورت آنحضرت دید و چون از جبرئیل پرسید در جواب گفت: چون فرشتگان آسمان اشتیاق دیدار على(ع)را داشتند خداى‏تعالى این فرشته را بصورت آنحضرت خلق فرمود و هر زمان که ما فرشتگان مشتاق دیدار على بن ابیطالب میشویم به دیدن این‏فرشته میآئیم.

و در حدیث نیز آمده که صورت ائمه معصومین پس ازعلى(ع)را تا حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشریف درسمت راست عرش مشاهده کرد و چون پرسید گفتند:اینهاحجتهاى الهى پس از تو در روى زمین هستند.

و در حدیث دیگرى است که رسول خدا«ص‏»گوید:ابراهیم‏خلیل در آنشب فرمودند:-اى محمد امت‏خود را از جانب من‏سلام برسان و بآنها بگو:بهشت آبش گوارا و خاکش پاک وپاکیزه و دشتهاى بسیارى خالى از درخت دارد و با ذکر جمله‏«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر و لا حول و لا قوة الا بالله‏» درختى در آن دشتها غرس میگردد،امت‏خود را دستور داده تادرخت در آن زمینها زیاد غرس کنند. (26)

شیخ طوسى(ره)در امالى از امام صادق(ع)ازرسولخدا«ص‏»روایت کرده که فرمود:در شب معراج چون‏داخل بهشت‏شدم قصرى از یاقوت سرخ دیدم که از شدت‏درخشندگى و نورى که داشت درون آن از بیرون دیده میشد ودو قبه از در و زبر جد داشت از جبرئیل پرسیدم:این قصر ازکیست؟گفت:از آن کسى که سخن پاک و پاکیزه گوید،و روزه را ادامه دهد(و پیوسته گیرد)و اطعام طعام کند،و در شب‏هنگامى که مردم در خوابند تهجد-و نماز شب-انجام دهد، على(ع)گوید:من به آنحضرت عرضکردم:آیا در میان امت‏شما کسى هست که طاقت اینکار را داشته باشد؟فرمود:هیچ‏میدانى سخن پاک گفتن چیست؟عرضکردم:خدا و پیغمبرداناترند فرمود:کسى که بگوید:«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله‏و الله اکبر»هیچ میدانى ادامه روزه چگونه است؟گفتم:خدا ورسولش داناترند،فرمود:ماه صبر-یعنى ماه رمضان-را روزه گیردو هیچ روز آنرا افطار نکند،و هیچ دانى اطعام طعام چیست؟ گفتم:خدا و رسولش داناترند،فرمود:کسى که براى عیال ونانخواران-خود(از راه مشروع)خوراکى تهیه کند که آبروى‏ایشان را از مردم حفظ کند،و هیچ میدانى تهجد در شب که مردم‏خوابند چیست؟ عرضکردم:خدا و رسولش داناترند،فرمود: کسى که نخوابد تا نماز عشاء خود را بخواند-در آنوقتى که یهود و نصارى و مشرکین میخوابند.

این حدیث را نیز که متضمن فضیلتى از خدیجه-بانوى‏بزرگوار اسلام-میباشد بشنوید:

عیاشى در تفسیر خود از ابو سعید خدرى روایت کرده که‏رسولخدا«ص‏»فرمود:در آن شبى که جبرئیل مرا بمعراج بردچون بازگشتیم بدو گفتم:اى جبرئیل آیا حاجتى دارى؟گفت: حاجت من آن است که خدیجه را از جانب خداى تعالى و ازطرف من سلام برسانى و رسولخدا«ص‏»چون خدیجه را دیدارکرد سلام خداوند و جبرئیل را بخدیجه رسانید و او در جواب‏گفت:

«ان الله هو السلام و منه السلام و الیه السلام و على جبرئیل السلام‏».

خبر دادن رسولخدا«ص‏»از کاروان قریش

ابن هشام در سیره در ذیل حدیث معراج از ام هانى روایت‏کرده که گوید:رسول خدا«ص‏»آنشب را در خانه من بود و نمازعشاء را خواند و بخفت،ما هم با او بخواب رفتیم، نزدیکیهاى‏صبح بود که ما را بیدار کرد و نماز صبح را خوانده ما هم با اونماز گزاردیم آنگاه رو به من کرده فرمود:اى ام هانى من امشب چنانچه دیدید نماز عشاء را با شما در این سرزمین خواندم سپس‏به بیت المقدس رفته و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنانچه‏مشاهده میکنید نماز صبح را دوباره در اینجا خواندم.

این سخن را فرموده برخاست که برود من دست انداخته‏دامنش را گرفتم بطورى که جامه‏اش پس رفت و بدو گفتم:اى‏رسول خدا این سخن را که براى ما گفتى براى دیگران مگو که‏تو را تکذیب کرده و مى‏آزارند،فرمود:بخدا!براى آنها نیز خواهم‏گفت!

ام هانى گوید:من به کنیزک خود که از اهل حبشه بود گفتم: بدنبال رسول خدا«ص‏»برو ببین کارش با مردم بکجا میانجامد وگفتگوى آنها را براى من باز گوى.

کنیزک رفت و باز گشته گفت:چون رسولخدا«ص‏»داستان‏خود را براى مردم تعریف کرد با تعجب پرسیدند:نشانه صدق‏گفتار تو چیست و ما از کجا بدانیم تو راست میگوئى؟فرمود: نشانه‏اش فلان کاروان است که من هنگام رفتن بشام در فلانجادیدم و شترانشان از صداى حرکت‏براق رم کرده یکى از آنها فرارکرد و من جاى آنرا به ایشان نشان دادم و هنگام بازگشت نیز درمنزل ضجنان(25 میلى مکه)بفلان کاروان برخوردم که همگى‏خواب بودند و ظرف آبى بالاى سر خود گذارده بودند و روى آنرا باسرپوش پوشانده بودند و کاروان مزبور هم اکنون از دره تنعیم وارد مکه خواهند شد،و نشانه‏اش آن است که پیشاپیش آنهاشترى خاکسترى رنگ است و دو لنگه بار روى آن شتر است که‏یک لنگه آن سیاه مى‏باشد.

و چون مردم این سخنان را شنیدند بسوى دره تنعیم رفته وکاروان را با همان نشانیها که فرموده بود مشاهده کردند که ازدره تنعیم وارد شد و چون آن کاروان دیگر بمکه آمد و داستان رم‏کردن شتران و گم شدن آن شتر را از آنها جویا شدند همه راتصدیق کردند.

محدثین شیعه رضوان الله علیهم نیز بهمین مضمون-با مختصراختلافى-روایاتى نقل کرده‏اند و در پایان برخى از آنها چنین‏است که چون صدق گفتار آنحضرت معلوم شد و راهى براى‏تکذیب و استهزاء باقى نماند آخرین حرفشان این بود که گفتند:

-این هم سحرى دیگر از محمد!

پى‏نوشتها:

1- بحار الانوار ج 18 ص 381 و الصحیح من السیره ج 1 ص 269-270.

 

  نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 20:2  توسط فاطمه علی عسگری سهی  | 

قسمت دهم

داستان شق القمر

در مقاله پیشین بحث کوتاهى درباره معجزه و معنا و کیفیت‏آن بمقدارى که با بحث تاریخى ما تناسب داشت مطالبى به‏اطلاع شما رسید،و اینک برخى از معجزات مشهور رسول‏خدا(ص)را که مدرک قرآنى هم دارد و بنا بگفته اهل تاریخ درهمان سالهاى آخر توقف آنحضرت در مکه معظمه اتفاق افتاده‏براى شما نقل مى‏کنیم و یکى از آنها داستان شق القمر است که‏ضمن چند بخش ذیلا مى‏خوانید:

1- تاریخ وقوع این معجزه

در اینکه این معجزه در زمان رسول خدا(ص)و در مکه انجام‏شده اختلافى در روایات و گفتار محدثین نیست و مسئله‏اجماعى است،ولى در مورد تاریخ آن اختلافى در روایات‏و کتابها بچشم مى‏خورد.

از مرحوم طبرسى در اعلام الورى و راوندى در خرائج نقل شده که گفته‏اند این داستان در سالهاى اول بعثت اتفاق افتاد (1) ولى‏مرحوم علامه طباطبائى در تفسیر المیزان در دو جا ذکر کرده که‏این ماجرا در سال پنجم قبل از هجرت اتفاق افتاد (2) و در یک‏جاى آن از پاره‏اى روایات نقل کرده که:

این داستان در آغاز شب چهاردهم ذى حجه پنج‏سال قبل ازهجرت اتفاق افتاد.و مدت آن نیز اندکى بیش نبود.

2- چگونگى ماجرا

در روایات مختلفى که در تواریخ شیعه و اهل سنت ازابن عباس و انس بن مالک و دیگران نقل شده عموما گفته‏اند: این معجزه بنا بدرخواست جمعى از سران قریش و مشرکان مانندابو جهل و ولید بن مغیره و عاص بن وائل و دیگران انجام شد،بدین‏ترتیب که آنها در یکى از شبها که تمامى ماه در آسمان بود بنزدرسول خدا(ص)آمده و گفتند:اگر در ادعاى نبوت خود راستگو وصادق هستى دستور ده این ماه دو نیم شود!رسول خدا(ص) بدانها گفت:اگر من اینکار را بکنم ایمان خواهید آورد؟ گفتند:آرى،و آنحضرت از خداى خود درخواست این معجزه راکرد و ناگهان همگى دیدند که ماه دو نیم شد بطورى که کوه‏حرا را در میان آن دیدند و سپس ماه به هم آمد و دو نیمه آن به هم‏چسبید و همانند اول گردید،و رسول خدا(ص)دوبار فرمود: «اشهدوا،اشهدوا»یعنى گواه باشید و بنگرید!

مشرکین که این منظره را دیدند بجاى آنکه به آنحضرت‏ایمان آورند گفتند!«سحرنا محمد»محمد ما را جادو کرد،و یاآنکه گفتند:«سحر القمر،سحر القمر»ماه را جادو کرد!

برخى از آنها گفتند:اگر شما را جادو کرده مردم شهرهاى‏دیگر را که جادو نکرده!از آنها بپرسید،و چون از مسافران‏و مردم شهرهاى دیگر پرسیدند آنها نیز مشاهدات خود را در دو نیم‏شدن ماه بیان داشتند (3) .

و در پاره‏اى از روایات آمده که این ماجرا دو بار اتفاق افتادولى برخى از شارحین حدیث گفته‏اند:منظور از دو بار همان دوقسمت‏شدن ماه است نه اینکه این جریان دو بار اتفاق افتاده‏باشد. (4)

و البته مجموع روایاتى که درباره این معجزه وارد شده حدود بیست روایت میشود که در کتابهاى حدیثى شیعه و اهل سنت‏مانند بحار الانوار و سیرة النبویة ابن کثیر و در المنثور سیوطى ودیگران نقل شده.

3- گفتار بزرگان در مورد اجماع و تواتر روایات در این باره

عموم محدثین و علماى اسلامى درباره وقوع این معجزه ازرسول خدا(ص)ادعاى اجماع و تواتر روایات را کرده‏اند چنانچه‏مرحوم طبرسى از علماى شیعه در مقام رد گفتار مخالف گفته:

«المسلمین اجمعوا على ذلک فلا یعتد بخلاف من خالف فیه...» (5)

مسلمانان بر انجام این معجزه اجماع دارند و از اینرو بگفتار مخالف‏اعتنائى نیست.

و ابن شهر آشوب در مناقب گوید:

«اجمع المفسرون و المحدثون سوى عطاء و الحسن و البلخى فى قوله‏«اقتربت الساعة...»انه اجتمع المشرکون.و آنگاه داستان را نقل‏کرده‏» (6) .

و از علماى اهل سنت نیز فخر رازى در تفسیر مفاتیح الغیب درتفسیر سوره قمر گوید:

«المفسرون باسرهم على ان المراد ان القمر حصل فیه‏الانشقاق...» (7) .

مفسران همگى بر این عقیده‏اند که در ماه انشقاق پدید آمد و دو نیم شد...

و سپس داستان را بهمانگونه که ما نقل کردیم بیان مى‏کند. و از قاضى در شفاء نقل شده که گفته:

«اجمع المفسرون و اهل السنة على وقوع الانشقاق‏». (8)

چنانچه ابن کثیر در سیرة النبویة گوید:

«و قد اجمع المسلمون على وقوع ذلک فى زمنه علیه الصلاة و السلام‏و جاءت بذلک الاحادیث المتواترة من طرق متعددة تفید القطع عند من‏احاط بها و نظر فیها» (9) .

-مسلمانان اجماع بر وقوع آن در زمان آنحضرت دارند و حدیثهاى متواتره‏نیز از طرق متعدده در این باره رسیده که براى هر کس که بدانها احاطه داشته ودر آنها نظر افکنده موجب قطع خواهد شد.

و مرحوم علامه طباطبائى از دانشمندان و مفسران معاصر نیزفرموده:

«آیة شق القمر بید النبى(ص)بمکة قبل الهجرة باقتراح من المشرکین مما تسلمها المسلمون بلا ارتیاب منهم‏».

-معجزه شق القمر بدست رسول خدا(ص)در مکه پیش از هجرت بنابدرخواست مشرکان از موضوعاتى است که مسلمانها همگى وقوع آنرا مسلم‏دانسته و تردیدى در آن نکرده‏اند.

و از دانشمندان معاصر اهل سنت نیز دکتر سعید بوطى‏نویسنده کتاب فقه السیرة در اینباره گوید:

«و هذا امر متفق علیه بین العلماء انه قد وقع فى زمان النبى(ص)و انه‏کان احدى المعجزات‏» (10) .

-و این چیزى است که میان علماء مورد اتفاق است که در زمان رسول‏خدا(ص)اتفاق افتاده و یکى از معجزات اوست.

و این بود نمونه‏هائى از گفتار علماء و محدثین شیعه واهل سنت در اینباره،و از اینرو بهتر آنست که از ذکر گفته‏هاى‏مخالفان صرفنظر کرده و بدنبال بخش بعدى برویم و انشاء الله‏تعالى در پایان مقاله به برخى از شبهات آنها پاسخ خواهیم داد.

4- دلیلى از قرآن کریم

بجز برخى معدود از اهل تفسیر همانگونه که در خلال‏بحثهاى گذشته گفته شد:عموم مفسران شیعه و اهل سنت گفته‏اند:آیه مبارکه:

«اقتربت الساعة و انشق القمر،و ان یروا آیة یعرضوا و یقولوا سحرمستمر».

-قیامت نزدیک شد و ماه شکافت،و اگر معجزه‏اى ببینند روى بگردانند وگویند جادوئى است مستمر.

درباره همین معجزه شق القمر نازل شده و همان داستان رابازگو میکند که مشرکان درخواست چنین معجزه‏اى کردند و چون‏به وقوع پیوست روى گردانده و گفتند:جادوئى است مانندجادوهاى دیگر.

تنها از حسن و عطا و بلخى نقل شده که گفته‏اند:«انشق‏» در اینجا معناى‏«سینشق‏»است‏یعنى بزودى در قیامت ماه دونیم خواهد شد و اینکه بلفظ ماضى آمده بخاطر اینکه محققا واقع‏خواهد شد،ولى این تفسیر بگفته علامه طباطبائى و دیگران بسیاربى‏پایه است و دلالت آیه بعدى که مى‏فرماید:«و ان یرو آیة‏یعرضوا،و یقولوا سحر مستمر»آنرا رد مى‏کند براى اینکه سیاق آن‏آیه روشن‏ترین شاهد است‏بر اینکه منظور از«آیت‏»معجزه بقول‏مطلق است،که شامل دو نیم کردن ماه هم میشود،یعنى حتى‏اگر دو نیم شدن ماه را هم ببینند میگویند سحرى است‏پشت‏سر هم،و معلوم است که روز قیامت روز پرده پوشى نیست،روزیست که همه حقایق ظهور مى‏کند،و در آنروز همه در بدر دنبال معرفت مى‏گردند،تا بآن پناهنده شوند.و معنا ندارد درچنین روزى هم بعد از دیدن‏«شق القمر»باز بگویند این سحرى‏است مستمر،پس هیچ چاره‏اى نیست جز اینکه بگوئیم شق القمرآیت و معجزه‏اى بوده،که واقع شده،تا مردم را بسوى حق وصدق دلالت کند،و چنین چیزى را ممکن است انکار کنند وبگویند سحر است.

نظیر تفسیر بالا در بى‏پایگى گفتار بعضى دیگر است که‏گفته‏اند:کلمه‏«آیت‏»اشاره است‏بآن مطلبى که ریاضى دانان‏این عصر بآن پى برده‏اند،و آن اینستکه کره ماه از زمین جداشده، همانطور که خود زمین هم از خورشید جدا شده،پس جمله‏«و انشق القمر»اشاره است‏بیک حقیقت علمى،که در عصرنزول آیه کشف نشده بود،بعد از صدها قرن کشف شد.

وجه بى‏پایگى این تفسیر اینستکه در صورتى که گفتارریاضى دانان صحیح باشد آیه بعدى که مى‏فرماید:«و ان یروا آیة‏یعرضوا و یقولوا سحر مستمر»با آن نمى‏سازد،براى اینکه از احدى‏نقل نشده که گفته باشد خود ماه سحرى است مستمر.

علاوه بر اینکه جدا شدن ماه از زمین اشتقاق است،و آنچه درآیه شریفه آمده انشقاق است،و انشقاق را جز بپاره شدن چیزى‏و دو نیم شدن آن اطلاق نمى‏کنند،و هرگز جدا شدن چیزى ازچیز دیگر که قبلا با آن یکى بوده را انشقاق نمى‏گویند.

و نظیر وجه بالا در بى پایگى این وجه است که بعضى اختیارکرده گفته‏اند:انشقاق قمر بمعناى برطرف شدن ظلمت‏شب‏هنگام طلوع آن است،و نیز اینکه بعضى دیگر گفته‏اند: انشقاق‏قمر کنایه است از ظهور امر و روشن شدن حق.

البته این آیه خالى از این اشاره نیست،که انشقاق قمر یکى‏از لوازم نزدیکى ساعت است.

5- پاسخ از چند اشکال

یکى از اشکالهائى که بر وقوع معجزه شق القمر شده و بامعجزه معراج رسول خدا(ص)نیز از این جهت مشترک است‏اشکالى است که سابق بر این،روى فرضیه بطلمیوس که خرق‏و التیام را در افلاک محال مى‏دانستند کرده‏اند و خلاصه فرضیه‏آنها این بود که افلاک را اجسامى بلورین مى‏دانستند و مجموعه‏آنها را نیز نه فلک مى‏پنداشتند که همانند ورقه‏هاى پیاز روى‏هم قرار گرفته و ستارگان نیز همچون گل میخى بر آنها چسبیده‏بود و حرکت‏ستارگان را نیز با حرکت افلاک مى‏گرفت،یعنى‏هر فلکى حرکتى داشت و قهرا با حرکت فلک گل میخى هم که‏بر او چسبیده بود حرکت مى‏کرد،و روى این نظریه مى‏گفتندخرق و التیام-یعنى شکسته و بسته شدن-در آنها محال است،و چون شق القمر-دو نیم شدن ماه-و هم چنین داستان معراج‏جسمانى رسول خدا مستلزم خرق و التیام در افلاک میشد آنرامنکر شده و یا دست‏به تاویل و توجیه در آنها مى‏زدند،غافل ازآنکه قرنها قبل از جا افتادن این نظریه غلط، قرآن کریم آنرامردود دانسته و پنبه افلاک پوسته پیازى را زده است،آنجا که درباره خورشید و ماه و فلک گوید:«و الشمس تجرى لمستقر لها ذلک‏تقدیر العزیز العلیم،و القمر قدرناه منازل حتى عاد کالعرجون القدیم،لا الشمس ینبغى لها ان تدرک القمر و لا اللیل سابق النهار و کل فى‏فلک یسبحون‏».

(سوره یس آیه 38-40)

که اولا حرکت و جریان را به خود خورشید و ماه نسبت‏میدهد،و ثانیا«فلک‏»را مدار آنها دانسته و ثالثا حرکت آنها رادر این مدار بصورت‏«شنا»و شناورى بیان فرموده،و فضاى‏آسمان بى انتها را بصورت دریاى بیکرانى ترسیم فرموده که این‏ستارگان همچون ماهیان در آن شناورى میکنند.و علم وکشفیات و اختراعات جدید و سفینه‏هاى فضائى و موشکها وآپولوها و لوناها نیز این حقیقت قرآن را به اثبات رسانید،و برهیئت‏بطلمیوسى خط بطلان کشیده و در زوایاى تاریخ دفن‏کرد.

و یا این آیه که در سوره فصلت(آیه 11)آمده که مى‏فرماید:«ثم استوى الى السماء و هى دخان‏»که آسمان را همانند دودى‏دانسته،و آیات دیگر که جاى ذکر آنها نیست.

اشکال دیگرى که برخى به این معجزه کرده‏اند اینستکه اگراینطور که میگویند قرص ماه دو نیم شده باشد باید تمام مردم دنیادیده باشند،و رصد بندان شرق و غرب عالم این حادثه را دررصدخانه خود ضبط کرده باشند،چون این از عجیب‏ترین آیات‏آسمانى است،و تاریخ تا آنجا که در دست است و همچنین‏کتب علمى هیئت و نجوم که از اوضاع آسمانى بحث مى‏کندنظیرى براى آن سراغ ندارد،و قطعا اگر چنین حادثه‏اى رخ داده‏بود اهل بحث کمال دقت و اعتناء در شنیدن و نقل آن را بکارمى‏بردند،و مى‏بینیم که نه در تاریخ از آن خبرى هست و نه درکتب علمى اثرى از آن دیده مى‏شود؟

پاسخى که از این اعتراض داده‏اند خلاصه‏اش این است که‏گفته‏اند:اولا ممکن است مردم آنشب از این حادثه غفلت کرده‏باشند،زیرا چه بسیار حوادث جوى و زمینى رخ مى‏دهد که مردم‏از آن غافلند،و اینطور نیست که هر حادثه‏اى رخ دهد مردم‏بفهمند،و آنرا نزد خود محفوظ نگهداشته،پشت‏به پشت و سینه بسینه تا عصر ما به یکدیگر منتقل کنند.

و ثانیا سرزمین حجاز و اطراف آن از شهرهاى عرب‏غیره رصدخانه‏اى نداشتند،تا حوادث جوى را ضبط کند،رصدخانه‏هائى که در آن ایام بفرضى که بوده باشد در شرق درهند،و در مغرب در روم و یونان و غیره بوده،در حالیکه تاریخ ازوجود چنین رصدخانه‏هائى در این نواحى و در ایام وقوع حادثه هم‏خبر نداده و این جریان بطوریکه در بعضى از روایات آمده دراوائل شب چهاردهم ذى الحجه سال هشتم بعثت‏یعنى پنج‏سال‏قبل از هجرت اتفاق افتاده.

علاوه بر اینکه بلاد مغرب که اعتنائى باینگونه مسائل‏داشته‏اند(البته اگر در آن تاریخ چنین اعتنائى داشته بودند)بامکه اختلاف افق داشته‏اند،اختلاف زمانى زیادیکه باعث میشدآن بلاد جریان را نبینند،چون بطوریکه در بعضى از روایات‏آمده قرص ماه در آن شب تمام بوده،و در حوالى غروب خورشیدو اوائل طلوع ماه اتفاق افتاده،و میانه انشقاق ماه و دوباره متصل‏شدن آن زمانى اندک فاصله شده است،ممکن است مردم آن‏بلاد وقتى متوجه ماه شده‏اند که اتصال یافته بوده.

از اینهم که بگذریم،ملت‏هاى غیر مسلمان یعنى اهل کلیساو بتخانه را در امور دینى و مخصوصا حوادثى که بنفع اسلام باشد متهم و مغرض مى‏دانیم،و چه بسیار حوادث مهمتر از این رانادیده گرفته و نقل نکرده‏اند.

اشکال دیگرى هم برخى با استناد به پاره‏اى از آیات کریمه‏قرآنى کرده‏اند که مرحوم علامه طباطبائى در ذیل همین آیات‏سوره قمر نقل کرده و جواب کافى و شافى به آن داده بتفصیلى‏که هر که خواهد به تفسیر المیزان آنمرحوم مراجعه نماید.

و بطور کلى در پاسخ این گونه اعتراضات و شبهات بایدبگوئیم:

ما وقتى مسئله نبوت را پذیرفتیم و به‏«غیب‏»ایمان آورده ومعجزه را قبول کردیم دیگر جائى براى بحث و رد و ایراد و تاویل‏و توجیه باقى نمى‏ماند،مگر با کدام تجزیه و تحلیل مادى مسئله‏شکافتن سنگ سخت‏با ضربه چوب و بیرون آمدن دوازده چشمه‏آب گوارا قابل توجیه است (11) ،و با کدام حساب ظاهرى حاضرکردن تخت‏بلقیس در یک چشم برهم زدن از صنعا به‏بیت المقدس قابل درک و قبول است (12) ،و با کدام وسیله‏اى-جزمعجزه-میتوان عصاى چوبى را به اژدهائى بزرگ‏«ثعبان مبین‏» تبدیل نمود (13) ،و یا با زدن همان عصاى چوبین بدر یا میتوان آنراشکافت،و دوازده شکاف در آن پدیدار کرد، (14) و لشکرى عظیم‏را از آن دریا عبور داد.

اینها و امثال اینها معجزاتى است که در قرآن کریم آمده وروایات صحیحه اثبات آنها را تضمین کرده که از آنجمله است‏معجزه معراج جسمانى و«شق القمر»و در برابر آنها نمى‏توان باتئوریها و فرضیه‏هائى همچون‏«محال بودن خرق و التیام درافلاک‏»و هیئت‏بطلمیوسى که سالها و قرنها بعنوان یک قانون‏مسلم علم هیئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن به‏اثبات رسیده و بصورت مضحکه‏اى در آمده دست‏بتاویل و توجیه‏این آیات و روایات زد، چنانچه برخى در گذشته و یا امروزمتاسفانه اینکار را کرده‏اند.

و اساس این توجیهات و تاویلات آن است که ظاهرا اینان‏معناى صحیح‏«نبوت‏»و«وحى‏»و ارتباط انبیا را با عالم غیب و حقیقت جهان هستى ندانسته و یا همه را خواسته‏اند با فکرمادى و عقل ناقص خود فهمیده و تجزیه و تحلیل کنند،و قدرت‏لا یزال و بى انتهاى آفریدگار جهان را از یاد برده‏اند و در نتیجه به‏چنین تاویلاتى دست زده‏اند و گرنه بگفته‏«ویلیم جونز» (15) :

-آن قدرت بزرگى که این عالم را آفرید از اینکه چیزى از آن‏کم کند یا چیزى بر آن بیفزاید عاجز و ناتوان نخواهد بود!

و بگفته آن دانشمند دیگر اسلامى‏«دکتر محمد سعیدبوطى‏» (16) اطراف وجود ما و بلکه خود وجودمان را همه گونه‏معجزه‏اى فرا گرفته ولى بخاطر انس و الفتى که ما به آنها پیداکرده‏ایم براى ما عادى شده و آنها را معمولى مى‏دانیم درصورتیکه در حقیقت هر کدام معجزه و یا معجزاتى شگفت‏انگیزاست.

مگر این ستارگان بى‏شمار،و حرکت این افلاک،و قانون‏جاذبه زمین و یا ستارگان دیگر،و حرکت ماه و خورشید،و این‏نظم دقیق و حساب شده،و خلقت اینهمه موجودات ریز و درشت‏بلکه خلقت‏خود انسان-که آن دانشمندان بزرگ او را موجودناشناخته نامیده-و گردش خون در بدن،مسئله روح،و مسئله مرگ و حیات،و هزاران مسئله پیچیده و مرموز دیگرى که دروجود انسان و خلقت‏حیوانات و موجودات دیگر بکار رفته وموجود است معجزه نیست!

با اندکى تامل و دقت انسان به اعجاز همگى پى برده و همه‏را معجزه میداند ولى از آنجا که مانوس و مالوف بوده براى ماصورت عادى پیدا کرده و از حالت اعجازى آنها غافل شده‏ایم.

یک تذکر پایانى

همانگونه که گفتیم:در مسئله معراج و شق القمر هر چه رابراى ما از نظر قرآن و حدیث صحیح به اثبات رسیده مى‏پذیریم،و اما پاره‏اى از روایات غیر صحیح و به اصطلاح‏«شاذ»ى را که درکتابها دیده مى‏شود،مانند آنکه در مسئله شق القمر نقل شده که‏ماه به دونیم شد و بگریبان رسولخدا رفت و سپس نیمى از آستین‏راست و نیمى از آستین چپ آنحضرت خارج شد و دوباره به‏آسمان رفت و بیکدیگر چسبید.نمى‏پذیریم و بلکه اینگونه نقلهارا مجعول مى‏دانیم.و بگفته ابن کثیر این گفته برخى‏قصه پردازانى است که هیچ اصلى ندارد و دروغى آشکار است‏که صحت ندارد (17) .

و یا پاره‏اى از خصوصیات و روایاتى که در داستان معراج ومشاهدات رسولخدا صلى الله علیه و آله در آسمانها و بهشت ودوزخ آمده و روایت صحیح و نقل معتبرى آنرا تایید نکرده مانمى‏پذیریم و اصرارى هم به قبول آن نداریم.

پى‏نوشتها:

1- بحار الانوار-ج 17-ص 354 و 357.

2- المیزان-ج 19-ص 69 و 72.

3- بحار الانوار-ج 17-ص 347-363،سیره ابن کثیر-ج 2-ص 113-121.

4- به صفحه 350 از جلد 17 بحار و پاورقى آن مراجعه شود.

5- مجمع البیان-ج 9-ص 186.

6- بحار الانوار-ج 17-ص 357.

7- مفاتیح الغیب-ج 29-ص 28.

8- بحار الانوار-ج 17-ص 349.

9- سیرة النبویة-ج 2-ص 114.

10- فقه السیره-ص 150.

11- «و اوحینا الى موسى اذا استسقى قومه ان اضرب بعصاک الحجر،فانبجست منه‏اثنتا عشرة عینا...»(سوره اعراف-آیه 160).

12- «قال الذی عنده علم من الکتاب انا آتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک...»(سوره‏نمل-آیه 40).

13- «فالقى عصاه فاذا هی ثعبان مبین‏»(سوره شعرا-آیه 32).

14- به آیات مبارکه سوره بقره-آیه 50 و سوره طه-آیه 77 و سوره شعرا-آیه 63 و سوره‏دخان-آیه 24 مراجعه شود.

15 و 16- فقه السیره-ص 150-151.

17- سیره النبویه ابن کثیر-ج 2-ص 120-121.

 

  نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 20:1  توسط فاطمه علی عسگری سهی  | 

قسمت نهم

برخى از معجزات‏رسول خدا«ص‏»

مورخین عموما جزء حوادث این سالها-یعنى سالهاى پنج‏به‏بعد از بعثت-و بقول برخى قبل از این سالها-یعنى سالهاى سوم وچهارم بعثت-یکى دو معجزه بزرگ نیز از رسول خدا(ص) نقل‏کرده‏اند،که ما نیز بطور اجمال-و روى وظیفه‏اى که در نگارش‏سیره و تاریخ زندگانى آنحضرت داریم-دو معجزه از این معجزات‏را که معروف‏تر و مهمتر است ذیلا براى شما نقل مى‏کنیم،یکى‏داستان معراج و دیگرى داستان شق القمر،و براى شرح بیشتر شمارا بکتابهائى که درباره معجزه و نبوت عامه و خاصه نوشته‏اند حواله‏مى‏دهیم،زیرا بحث تفصیلى در اینباره از وظیفه ما که‏تاریخ نگارى و شرح سیره زندگانى آنحضرت است‏خارج است ویا به اصطلاح مربوط به مسائل کلامى و عقیدتى است نه مسائل‏تاریخى،ولى با اینحال براى آنکه خواننده محترم تا حدودى بامسئله معجزه و اعجاز آشنا گردد ناچاریم توضیح کوتاهى در اینباره‏بدهیم:

معجزه چیست؟

معجزه-همانگونه که از لفظ آن استفاده مى‏شود-به کارخارق العاده‏اى گفته مى‏شود که مدعیان نبوت براى اثبات مدعاى‏خود که ارتباط با عالم غیب و خداى عالم هستى بوده مى‏آوردند ودیگران را نیز بمقابله و معارضه و آوردن مثل آن دعوت مى‏کنند،و چون کسى مانند آنرا نمى‏تواند بیاورد و عاجز از انجام آن است‏بدان معجزه مى‏گویند.

و در این تعریف قیودى بکار رفته که باید براى آنها نیز مختصرتوضیحى بدهیم.

1-آنکه گفته شد«کار خارق العاده‏»و این در مقابل کارهاى‏محال عقلى است که علماء و دانشمندان گفته‏اند که معجزه برکارهائى که محال عقلى است تعلق نمى‏گیرد،چنانچه اراده‏حقتعالى نیز به اینگونه امور تعلق نمى‏گیرد (1) یعنى معجزه بکارهائى‏تعلق مى‏گیرد که بطور عادت و معمول محال بنظر مى‏آید اما عقلاانجام آن کار محال نیست،مانند اژدها شدن عصا،و زنده شدن‏مرده،و بارور شدن و سبز شدن درخت‏خشک،و یا طى کردن‏صدها و یا هزاران فرسنگ راه را بدون وسائل ظاهرى و در زمانهاى‏بسیار اندک و حتى در یک لحظه و یا نقل و انتقال اجسامى را دراین مدت کوتاه و فاصله زمانى و مکانى،و یا شکافتن کرات‏آسمانى و اجسام سخت و محکم زمینى مانند صخره‏ها را با وسائل‏معمولى مانند عصاى چوبى و امثال اینگونه کارها،که بطور معمول‏انجام آنها نیاز بداشتن وسائل و گذشت زمانهاى زیاد دارد وپیمبران الهى این کارها را براى اثبات مدعاى خود-که گاهى‏مسبوق به درخواست دشمنان و مخالفان بوده و گاهى هم بدون‏درخواست آنها-بدون این وسائل و در مدت بسیار اندکى انجام‏مى‏دادند و دیگران را نیز به آوردن مانند آن بمبارزه‏«و تحدى‏» مى‏طلبیدند،و نمونه‏هائى از این قبیل که در قرآن نیز آمده است‏عبارتند از:

عصاى موسى(اژدها شدن و زدن همان عصاى چوبى بسنگ وجوشش دوازده چشمه آب از آن و معجزات دیگرى که از آن عصاى‏مقدس و تاریخى ظاهر گردید)،و ماجراى تخت‏بلقیس،و زنده‏شدن مردگان با نفس معجزه‏آساى حضرت مسیح،و داستان‏حضرت مریم و ولادت عیسى علیه السلام،و از همین قبیل است داستان اسراء و معراج رسول خدا(ص)،و داستان شق القمر،که باشرح و توضیحى که بعدا خواهیم داد ایندو معجزه نیز دلیل قرآنى‏دارد،همه از این قبیل هستند.

2- دومین مطلبى که از این تعریف استفاده مى‏شود آنست که‏آوردن معجزه و قدرت بر انجام آن یکى از نشانه‏هاى درستى وصدق نبوت انبیاء و پیمبران الهى است،یعنى هر کس که مدعى‏نبوت و پیامبرى الهى بود یکى از نشانه‏هائى که صدق این ادعا راثابت میکند آنست که اگر از او معجزه‏اى طلب کنند که انجام آن‏از نظر عقلى امکان داشته باشد باید بتواند انجام دهد که اگرنتوانست معلوم مى‏شود دروغگو است و به دروغ خود را پیامبر الهى‏دانسته است.

و این مطلب دلیلهاى عقلى و نقلى فراوانى دارد که فعلا جاى‏ذکر آنها نیست.

3- سومین مطلبى که در اینجا مورد بحث قرار مى‏گیرد فرق‏میان معجزه و سحر و جادو و چشم‏بندى و امثال آنها است که‏کسى فکر نکند معجزه نوعى سحر و جادو است زیرا معجزه به هرعملى که تعلق بگیرد آن عمل بصورت واقعى آن در خارج وقوع‏مى‏یابد ولى سحر و جادو و چشم بندى حقیقت‏خارجى و واقعیت‏ندارد بلکه در نظر بیننده صورت مى‏یابد یعنى مثلا در داستان‏موسى علیه السلام و ساحران فرعون آنچه موسى انجام داد حقیقت و واقعیت داشت‏یعنى واقعا عصاى چوبى بصورت یک اژدهاى‏بزرگ و خطرناک و حیوان درنده و جاندارى در آمده بود و دیگرچوب و عصا نبود،ولى مارهاى ساحران واقعا مار جاندار نبود بلکه‏همان ریسمانها و طنابهائى بود که بوسیله داروهاى شیمیائى به‏جست و خیز در آمده و بنظر مردم مارهائى جاندار شده بودند وتعبیرات قرآن در اینباره بسیار جالب است،آنجا که درباره عصاى‏موسى سخن میراند اینگونه تعبیر مى‏کند:

«قال القها یا موسى،فالقاها فاذا هى حیة تسعى،قال خذهاو لا تخف سنعیدها سیرتها الاولى‏» (2) .

که از تعبیراتى مانند«فاذا هى حیة تسعى‏»و«سنعیدهاسیرتها الاولى‏»بخوبى روشن مى‏شود که آن عصا واقعا بصورت وبلکه به سیرت اژدهائى درآمده بود...ولى در مورد مارهاى‏ساختگى ساحران مى‏فرماید:

«فاذا حبالهم و عصیهم یخیل الیه من سحرهم انها تسعى‏». (3)

و در جاى دیگر در اینباره مى‏فرماید:

«فلما القوا سحروا اعین الناس و استرهبوهم و جاؤا بسحر عظیم‏و اوحینا الى موسى ان الق عصاک فاذا هى تلقف ما یافکون‏» (4) .

که در اینجا نیز از جمله‏هاى‏«یخیل الیه من سحرهم انهاتسعى‏»و جمله‏«سحروا اعین الناس‏»و«ما یافکون‏»بخوبى معلوم‏مى‏شود که عمل آنها واقعیت نداشت و بهمان تعبیر ساده‏چشم بندى بود و در نظر حاضران آنگونه جلوه مى‏کرد...

که البته این بحث نیز احتیاج بتوضیح بیشتر دارد که ما بهمین‏مقدار اکتفا مى‏کنیم.

4- همانگونه که بزرگان اهل علم و دانش گفته‏اند:معجزه وانجام آن چیزى نیست که قانون علیت و معلولیت و اسباب و علل‏را در جهان بهم بزند و خارج از محدوده علت و معلول و سبب ومسبب باشد،چون این مسئله که هیچ پدیده‏اى در این جهان بدون‏علت و بدون سبب بوجود نخواهد آمد جزء نوامیس خلقت این‏جهان هستى و سنت‏هاى قطعیه الهى است،منتهى از آنجا که‏معمولا علل و اسباب حوادث و پدیده‏هاى معمولى عموما محسوس وملموس ما است و در معجزات اینگونه نیست،از اینرو براى مردم‏عادى این گمان بوجود مى‏آید که آنها بدون علت و سبب بوجودآمده در صورتیکه قرآن کریم براى همه حوادث جهان علت و سبب‏ذکر کرده،و همه را معلول اراده و تقدیر الهى مى‏داند مانند آیات‏زیر:

« انا کل شى‏ء خلقناه بقدر» (5) .

«و ان من شى‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم‏» (6) .

«ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شى‏ء قدرا» (7) .

و البته وسائط براى ایجاد اراده حقتعالى گاهى کم و گاهى‏زیاد،گاهى محسوس و گاهى غیر محسوس است،و اگر گاهى ماآن وسائط را ندیدیم یا نتوانستیم با این اسباب و علل مادى واعضاء و جوارح ظاهرى درک کنیم نمى‏توانیم آنرا انکار کنیم.

ملاى رومى در ذیل داستان قضاوت حضرت داود درباره گاومى‏گوید:

چشم بر اسباب از چه دوختیم گر ز خوش چشمان کرشم آموختیم هست‏بر اسباب اسبابى دگر در سبب منگر در آن افکن نظر انبیاء در قطع اسباب آمدند معجزات خویش بر کیوان زدند بى‏سبب مر بحر را بشکافتند بى‏زراعت جاش گندم کاشتند ریگها هم آرد شد از سعیشان پشم بز ابریشم آمد کشکشان جمله قرآنست در قطع سبب عز درویش و هلاک بو لهب مرغ بابیلى دو سه سنگ افکند لشگر رفت‏حبش را بشکند پیل را سوراخ سوراخ افکند سنگ مرغى کو ببالا پر زنددم گاو کشته بر مقتول زن تا شود زنده هماندم در کفن حلق ببریده جهد از جاى خویش خون خود جوید ز خون پالاى خویش‏هم چنین ز آغاز قرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام

که البته در تعبیر ایشان هم مسامحه‏اى وجود دارد ومنظورش از«قطع اسباب‏»و«رفض اسباب‏»و«بى سبب‏»و«قطع سبب‏»و امثال آنها همان اسباب ظاهرى است،و حرف‏حق همان است که در آغاز گوید که:«هست‏بر اسباب اسبابى‏دگر»

بیانى از مرحوم علامه طباطبائى(ره)در اینباره:

مرحوم علامه طباطبائى در اینباره بیان جالبى دارد که بدنیست قسمتى از آنرا بشنوید: ایشان در ذیل آیه 24-25 سوره‏بقره در بحثى طولانى رشته بحث را به اینجا مى‏کشاند که آیاخداوند متعال در مورد خرق عادات و معجزات چه مى‏کند؟آیامعجزه را بدون بجریان انداختن اسباب مادى و علل طبیعى و به‏صرف اراده خود انجام مى‏دهد و یا آنکه در مورد معجزه نیز پاى‏اسباب را بمیان آورده ولى علم ما به آن اسباب احاطه ندارد وخود او به آنها احاطه دارد و بوسیله آنها کارى را که بخواهدانجام مى‏دهد آنگاه مى‏گوید:

«هر دو طریق،احتمال دارد،جز اینکه جمله آخرى آیه‏سوم سوره طلاق یعنى جمله:«قد جعل الله لکل شى‏ء قدرا»،که مطالب ما قبل خود را تعلیل مى‏کند،ومى‏فهماند بچه جهت(خدا بکارهاى متوکلین و متقین‏مى‏رسد؟)دلالت دارد بر اینکه احتمال دوم صحیح است،چون بطور عموم فرموده:خدا براى هر چیزى که تصورکنى،حدى و اندازه‏اى و مسیرى معین کرده، پس هرسببى که فرض شود،(چه از قبیل سرد شدن آتش برابراهیم،و زنده شدن عصاى موسى،و امثال آنها باشد،که اسباب عادیه اجازه آنها را نمى‏دهد)،و یا سوختن‏هیزم باشد،که خود،مسبب یکى از اسباب عادى است،در هر دو مسبب خداى تعالى براى آن مسیرى و اندازه‏اى ومرزى معین کرده،و آن مسبب را با سایر مسببات وموجودات مربوط و متصل ساخته،در مورد خوارق عادات‏آن موجودات و آن اتصالات و ارتباطات را طورى بکارمى‏زند، که باعث پیدایش مسبب مورد اراده‏اش(نسوختن‏ابراهیم،و اژدها شدن عصا و امثال آن)شود، هر چند که‏اسباب عادى هیچ ارتباطى با آنها نداشته باشد،براى‏اینکه اتصالات و ارتباطهاى نامبرده ملک موجودات‏نیست،تا هر جا آنها اجازه دادند منقاد و رام شوند،و هر جااجازه ندادند یاغى گردند،بلکه مانند خود موجودات،ملک خدایتعالى و مطیع و منقاد اویند.

و بنابر این آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه خدایتعالى‏بین تمامى موجودات اتصالها و ارتباطهائى برقرار کرده، هر کارى بخواهد مى‏تواند انجام دهد،و این نفى علیت وسببیت میان اشیاء نیست،و نمى‏خواهد بفرماید اصلاعلت و معلولى در بین نیست،بلکه مى‏خواهد آنرا اثبات‏کند و بگوید:زمام این علل همه بدست‏خداست،و بهر جاو بهر نحو که بخواهد بحرکتش در مى‏آورد،پس،میان‏موجودات،علیت‏حقیقى و واقعى هست،و هر موجودى باموجوداتى قبل از خود مرتبط است،و نظامى در میان آنهابرقرار است،اما نه بآن نحویکه از ظواهر موجودات وبحسب عادت در مى‏یابیم،(که مثلا همه جا سرکه صفرا برباشد)،بلکه بنحوى دیگر است که تنها خدا بدان آگاه‏است،(دلیل روشن این معنا این استکه مى‏بینیم فرضیات‏علمى موجود قاصر از آنند که تمامى حوادث وجود را تعلیل‏کنند).

این همان حقیقتى است که آیات قدر نیز بر آن دلالت‏دارد،مانند آیه(و ان من شى‏ء الا عندنا خزائنه،و ما ننزله الابقدر معلوم،هیچ چیز نیست مگر آنکه نزد ما خزینه‏هاى‏آنست،و ما نازل و در خور این جهانش نمیکنیم،مگر به‏اندازه‏اى معلوم) (8) و آیه(انا کل شى‏ء خلقناه بقدر،ما هرچیزیرا بقدر و اندازه خلق کرده‏ایم) (9) ،و آیه(و خلق کل شى‏ء،فقدره تقدیرا و هر چیزى آفرید،و آنرا به نوعى‏اندازه‏گیرى کرد) (10) و آیه(الذى خلق فسوى،و الذى قدرفهدى،آنکسى که خلق کرد،و خلقت هر چیزیرا تکمیل وتمام نمود،و آنکسیکه هر چه را آفرید اندازه‏گیرى وهدایتش فرمود) (11) و همچنین آیه(ما اصاب من مصیبة فى‏الارض ولا فى انفسکم،الا فى کتاب من قبل ان نبراها هیچ‏مصیبتى در زمین و نه در خود شما پدید نمى‏آید،مگر آنکه‏قبل از پدید آوردنش در کتابى ضبط بوده) (12) ،که درباره‏ناگواریها است،و نیز آیه(ما اصاب من مصیبة الا باذن الله،و من یؤمن بالله یهد قلبه و الله بکل شى‏ء علیم،هیچ مصیبتى‏نمى‏رسد، مگر باذن خدا،و کسیکه بخدا ایمان آورد،خداقلبش را هدایت مى‏کند و خدا بهر چیزى دانا است). (13)

آیه اولى و نیز بقیه آیات،همه دلالت دارند بر اینکه هرچیزى از ساحت اطلاق بساحت و مرحله تعین و تشخص‏نازل میشود،و این خدا است که با تقدیر و اندازه‏گیرى‏خود،آنها را نازل میسازد،تقدیریکه هم قبل از هر موجودهست،و هم با آن،و چون معنا ندارد که موجودى درهستیش محدود و مقدر باشد،مگر آنکه با همه روابطى که‏با سایر موجودات دارد محدود باشد،و نیز از آنجائیکه یک‏موجود مادى با مجموعه‏اى از موجودات مادى ارتباط دارد،و آن مجموعه براى وى نظیر قالبند،که هستى او را تحدیدو تعیین مى‏کند لا جرم باید گفت:هیچ موجود مادى‏نیست،مگر آنکه بوسیله تمامى موجودات مادى که جلوتراز او و با او هستند قالب گیرى شده،و این موجود،معلول‏موجود دیگرى است مثل خود.

ممکن هم است در اثبات آنچه گفته شد استدلال کرد بآیه(ذلکم الله ربکم،خالق کلشى‏ء)این الله است که‏پروردگار شما،و آفریدگار همه کائنات است) (14) .و آیه(ما من دابة الا هو اخذ بناصیتها ان ربى على صراطمستقیم) (15) چون این دو آیه بضمیمه آیات دیگریکه گذشت‏قانون عمومى علیت را تصدیق مى‏کند،و مطلوب ما اثبات‏میشود.

براى اینکه آیه اول خلقت را بتمامى موجوداتى که اطلاق‏کلمه(چیز)بر آن صحیح باشد، عمومیت داده،و فرموده‏هر آنچه(چیز)باشد مخلوق خداست،و آیه دومى خلقت‏را یک و تیره و یک نسق دانسته،اختلافى را که مایه هرج و مرج و جزاف باشد نفى مى‏کند.

و قرآن کریم همانطور که دیدید قانون عمومى علیت میان‏موجودات را تصدیق کرد،نتیجه میدهد که نظام وجود درموجودات مادى چه با جریان عادى موجود شوند،و چه بامعجزه،بر صراط مستقیم است،و اختلافى در طرز کار آن‏علل نیست،همه بیک و تیره است،و آن این است که‏هر حادثى معلول علت متقدم بر آن است‏» (16) .

و برخى هم علل زیر را که باید گفت علل طولى و علل نامرئى‏است در باب معجزات ذکر کرده‏اند:

1- علل طبیعى ناشناخته.

2- تاثیر نفوس و ارواح پیامبران.

3- علل مجرد از ماده مانند فرشته.

و ما با استفاده از روایات علت چهارمى هم بر آنها اضافه‏نموده و مى‏افزائیم و آن دعاى مستجاب مرد الهى است و براى تنوع‏بحث متن یکى از روایات را که بصورت داستانى در باب معجزات‏امام حسن مجتبى علیه السلام وارد شده ذیلا براى شما نقل‏مى‏کنیم:

مرحوم کلینى و ابن شهر آشوب و صفار و دیگران بسندهاى خوداز امام صادق علیه السلام روایت کرده‏اند که هنگامى امام‏حسن علیه السلام در برخى از سفرهاى خود که بمنظور عمره انجام‏مى‏داد،از مدینه بیرون رفت و یکى از فرزندان زبیر نیز همراه‏آنحضرت بود،آنها در منزلى از منزلگاهها در کنار آبى فرود آمدندو در زیر نخله خرمائى که از بى آبى خشک شده بود منزل کردندمرد زبیرى سر خود را بلند کرده نگاهى به نخله خشکیده خرما نمود وگفت:

«لو کان فى هذا النخل رطب لاکلنا منه‏»!

چه خوب بود اگر در این نخله خرمائى بود که از آن مى‏خوردیم؟

امام حسن علیه السلام فرمود:

«و انک تشتهى الرطب‏»؟

-مگر تو میل به خوردن رطب خرما دارى؟

مرد زبیرى گفت:آرى.

در اینوقت امام حسن علیه السلام کلماتى بر زبان جارى کردکه حاضران نفهمیدند ولى ناگهان دیدند نخله خرما سبز شد وبرگ آورد و رطب در آن پدیدار گشت!ساربانى که همراه آنها بودو از وى شتر کرایه کرده بودند با تعجب گفت:

«سحر و الله!»

بخدا سوگند سحر و جادو کرد!

امام حسن علیه السلام فرمود:

«ویلک لیس بسحر و لکن دعوة ابن نبى مستجابة‏».

واى بر تو این سحر و جادو نیست،بلکه دعاى فرزند پیغمبرى است که‏مستجاب شده. (17) .

و خلاصه کلام آنکه معجزه و خرق عادت چنان نیست که‏کارى نشدنى و محال عقلى را پیمبران الهى انجام مى‏دادند،بلکه‏آنها بوسیله وسائل نامرئى که سر چشمه از تاثیر نفوس نیرومند وقوى آنها مى‏گرفت و یا بکمک فرشتگان الهى انجام میشد و یا دراثر دعا و یا خواندن اسماء اعظم الهى و یا وسائل دیگرى فاصله‏هاى‏زمانى و یا مکانى را که معمولا براى انجام کارها لازم است‏به‏کمترین زمان و مکان تقلیل داده و یا صورتهائى را که تغییر آنهابصورت دیگر سالها و قرنها وقت لازم داشت در کمترین وقت‏ممکن انجام مى‏دادند،و این امر محال و غیر ممکنى نبوده،وهم اکنون با پیشرفت علم و تکنیک با مقایسه با زمانهاى قدیم‏نمونه‏هائى از انجام اینگونه امور را بدست‏بشر و با کمک علم وصنعت مشاهده میکنیم-با این تفاوت که انبیاء الهى بدون این‏اسباب و علل ظاهرى و با همان وسائل غیر مرئى انجام مى‏دادند واینها با وسائل مادى و محسوس-مثلا در زمانهاى قدیم و با وسائل‏سفر و نقل و انتقال انسانها و رسیدن خبرها از نقطه‏اى بنقطه دیگردر آنروزها،گاهى ماهها و یا سالها طول مى‏کشید تا انسانى ازنقطه‏اى از کره زمین بنقطه دیگر سفر کند،و یا خبر و گزارشى ازجائى بجاى دیگر منتقل شود،ولى امروزه همان سفر چند ماهه و یاچند ساله و رسیدن همان خبر در آن مدت طولانى بکمک وسائل‏جدید در فاصله چند ساعت و یا چند دقیقه و ثانیه انجام مى‏شود!

و یا تبدیل جسمى بى‏جان و مرده بصورت جسمى جاندار وزنده سابقا سالها وقت لازم داشت که امروزه خیلى از این وقتها راکم کرده‏اند و همچنان در کم کردن فاصله‏هاى زمانى و مکانى به‏پیش مى‏روند...

این درباره اصل معجزه و اما در مورد معجزات رسول گرامى‏اسلام و بخصوص دو معجزه

معروف و بزرگى که اشاره کردیم در آینده‏مقدارى بحث و تحقیق میکنیم. پى‏نوشتها:

1- در چند حدیث که در کتاب توحید صدوق و غیره آمده از امام معصوم سئوال شده که‏آیا خدا قادر است کره دنیا را در تخم مرغى قرار دهد بنحوى که نه تخم مرغ بزرگ شودنه دنیا کوچک گردد؟امام علیه السلام مى‏فرماید:نسبت عجز بخداى تعالى جایزنیست ولى این کار هم شدنى نیست،یعنى قدرت خداى تعالى بر امر محال تعلق‏نخواهد گرفت چون نشدنى است نه اینکه خدا از این کار عاجز است،و به تعبیر دیگرنقص در قابل است نه در فاعل.

2- سوره طه-آیه 19-21.

3- سوره طه-آیه 66.

4- سوره اعراف-آیه 116-117.

5- سوره قمر-آیه 49.

6- سوره حجر-آیه 21.

7- سوره طلاق-آیه 4.

8- سوره حجر-آیه 21.

9- سوره قمر-آیه 49.

10- سوره فرقان-آیه 2.

11- سوره اعلى-آیه 3.

12- سوره حدید-آیه 22.

13- سوره تغابن-آیه 11.

14- سوره مؤمن-آیه 62.

15- سوره هود-آیه 56.

16- تفسیر المیزان ج 1 ص 78.

17- اثبات الهداه ج 5 ص 144.

 

  نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 20:0  توسط فاطمه علی عسگری سهی  | 

قسمت هشتم

هجرت مسلمانان‏به حبشه

چنانکه اهل تاریخ و جمعى از مفسرین در تفسیر آیه مبارکه:«لتجدن اشد الناس عداوة للذین آمنوا الیهود و الذین اشرکوا و لتجدن‏اقربهم مودة للذین آمنوا الذین قالوا انا نصارى...» (1) گفته‏اند:

پس از آنکه رسول خدا(ص)فشار و ستم بسیار مشرکان‏قریش را بر مسلمانان مشاهده نمود و ناتوانى خود را از کمک به‏ایشان و دفع ستم از آنها ملاحظه کرد دستور هجرت به حبشه رابه ایشان داد و در صدد بر آمد تا بدین وسیله آنها را از شر دشمنان‏آسوده سازد.متن دستور آنحضرت را در اینباره به دو گونه نقل‏کرده‏اند.

نقل اول- روایتى است که ابن هشام و طبرى و ابن اثیر ودیگران نقل کرده‏اند که متن آن چنین است که بدون ذکر سندگفته‏اند:چون رسول خدا آن وضع را دید به آنها فرمود:

«لو خرجتم الى ارض الحبشة فان بها ملکا لا یظلم عنده احد،و هى ارض صدق حتى یجعل الله لکم فرجا مما انتم فیه...» (2) .

یعنى- خوب است‏به سرزمین حبشه بروید که در آنها پادشاهى است‏و در کنار او به کسى ستم نمى‏شود،و آنجا سرزمین راستى است،تاوقتى که خداوند گشایشى براى شما از این وضعى که در آن بسر مى‏بریدفراهم سازد و...

نقل دوم- نقلى است که در تفسیر مجمع البیان نیز بطور مرسل‏نقل کرده و گفته است: رسول خدا(ص)هنگامى که آنوضع رامشاهده نمود به آنها دستور خروج بسر زمین حبشه را داده فرمود:

«ان بها ملکا صالحا لا یظلم و لا یظلم عنده احد...» (3)

که البته جاى این بحث و مناقشه هست که آیا کدامیک ازاین دو نقل صحیحتر است زیرا بخاطر قیودى که در نقل دوم‏است معناى حدیث فرق مى‏کند و این شبهه به ذهن خطورمى‏کند که شاید در نقل دوم دست تحریف کنندگان و درباریان‏و جیره خواران شاهان و سلاطین دخالت کرده و به‏قول معروف‏«در میان دعوا نرخ تمام کرده‏اند»و در ضمن نقل‏یک حدیث،خواسته‏اند یک پادشاه صالح و غیر ظالمى هم درطول تاریخ از زبان رسول خدا(ص) بدنیا معرفى کرده باشند،همانگونه که در ذیل حدیثى که از رسول خدا(ص) درباره‏انوشیروان-در داستان ولادت رسول خدا(ص)-نقل شده بودیعنى حدیث‏«ولدت فی زمن الملک العادل...»و بطور تفصیل‏بحث کرده و ساختگى و مجعول بودن آنرا از روى مدارک معتبرذکر نمودیم.

ولى بنظر مى‏رسد در هر دوى نقلهائى که شده فرمایش رسول‏خدا(ص)نقل به معنى شده و متن دقیق فرمایش رسول خدا(ص) ذکر نشده باشد،گذشته از آنکه این دو نقل مسند نیست و مرسل‏است و تنها در روایتى سند آن به ام سلمة مى‏رسد که آنهم همان‏نقل او است (4) و از این رو بحث و مناقشه درباره آنها چندان‏موردى ندارد،و البته جریانات بعدى صدق گفتار رسول‏خدا(ص)را طبق نقل اول تا حدودى به اثبات رسانید و بهرصورت آنچه قابل بررسى و بحث مى‏باشد درباره اصل این دستورو فرمان و بررسى اطراف و جوانب آن است که از چند نظر قابل‏بررسى است.

1- بحث درباره اصل دستور هجرت

کلمه‏«هجرت‏»در راه خدا براى ما-بخصوص پس از آنکه‏هجرت رسول خدا(ص)مبدء تاریخ اسلام قرار گرفت-کلمه‏اى‏آشنا و مقدس است،و قداست آن نیز بیشتر از آیات کریمه قرآنى‏سرچشمه گرفته که خداى تعالى فرموده:

« ان الذین آمنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله اولئک‏یرجون رحمة الله...» (5) .

براستى آنانکه ایمان آورده و آنها که مهاجرت کرده و در راه خداجهاد کرده‏اند اینهایند که رحمت‏خدا را امید دارند...

و در جاى دیگر فرمود:

«الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله باموالهم و انفسهم‏اعظم درجة عند الله...» (6) .

آنانکه ایمان آورده و هجرت کردند و در راه خدا با مالها و جانهاى‏خود جهاد نمودند اینها درجه بزرگترى در نزد خدا دارند...

و در سوره انفال فرموده:

« و الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبیل الله و الذین آوواو نصروا اولئک هم المؤمنون حقا لهم مغفرة و رزق کریم‏» (7) .

و آنانکه ایمان آورده و هجرت کرده و در راه خدا جهاد نموده‏اند وآنانکه آنانرا پناه و ماوى داده و یارى کردند آنهایند مؤمنان حقیقى که‏ایشان را است آمرزش و روزى کریمانه...

و آنچه جلب توجه در این آیات مى‏کند آنکه همه جا هجرت‏قبل از جهاد در راه خدا و مقدم بر آن ذکر شده،یعنى همه جاپس از ایمان بخدا بلا فاصله هجرت را بعنوان یک اصل عملى ووظیفه مقدس براى انسانهاى با ایمان ذکر نموده و پس از آن‏مسئله جهاد در راه خدا با جان و مال آمده است...

هجرت منشا خیرات و برکات دنیا و آخرت

و اساسا هجرت در راه خدا در قرآن کریم منشا بسیارى ازخیرات و برکات و موجب پاداشهاى بزرگى در دنیا و آخرت‏معرفى شده،آنجا که مى‏فرماید:

«و الذین هاجروا فى الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم فی الدنیا حسنة‏و لاجر الآخرة اکبر لو کانوا یعلمون،...» (8) .

و آنانکه در راه خدا هجرت مى‏کنند پس از آنکه مورد ستم قرارگرفتند،محققا براى ایشان در دنیا نیکى و خوبى مهیا خواهیم کرد وبراستى که پاداش آخرت بزرگتر از آن است اگر بدانند.

و در سوره آل عمران فرموده:

« فالذین هاجروا و اخرجوا من دیارهم و اوذوا فى سبیلى و قاتلواو قتلوا لا کفرن عنهم سیئاتهم و لادخلنهم جنات تجرى من تحتها الانهارثوابا من عند الله و الله عنده حسن الثواب‏» (9)

پس آن کسانى که هجرت کرده و از خانه‏هاى خویش رانده شدند ودر راه من مورد آزار و شکنجه قرار گرفتند همانا بزدائیم از ایشان بدیهاشانراو براستى که در آوریم آنها را در باغهائى که از زیر آنها نهرها روان است‏که این پاداشى است از نزد خدا و در نزد خدا است پاداش نیکو.

و از همه جالبتر و با بحث ما مناسبتر این آیات است که‏مى‏فرماید:

« ان الذین توفیهم الملائکة ظالمى انفسهم قالوا فیم کنتم قالواکنا مستضعفین فى الارض قالوا ا لم تکن ارض الله واسعة فتها جروا فیهافاولئک ماواهم جهنم و ساءت مصیرا الا المستضعفین من الرجال‏و النساء و الولدان لا یستطیعون حیلة و لا یهتدون سبیلا فاولئک عسى الله‏ان یعفو عنهم و کان الله عفوا غفورا و من یهاجر فی سبیل الله یجد فی‏الارض مراغما کثیرا و سعة و من یخرج من بیته مهاجرا الى الله و رسوله‏ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره على الله و کان الله غفورا رحیما» (10)

-آنها که فرشتگان ایشانرا دریابند(و جانشان بگیرند)در حالى که‏به خود ستم کرده(و به حال کفر و گناه از دنیا رفته‏اند)فرشتگان به آنهاگویند در چه وضعى بودید؟گویند ما خوار شمردگان در زمین بودیم(وتحت‏سلطه زورمندان نتوانستیم دین حق را انتخاب کرده و بدستورات‏آن عمل کنیم)فرشتگان بدانها گویند:آیا زمین خدا فراخ نبود که در آن‏هجرت کنید!که جایگاه اینگونه مردم دوزخ است و بد جایگاهى است،جز آن ناتوان شمردگان از مردان و زنان و کودکانى که نه چاره‏اى‏توانستند و نه راه بجائى بردند که اینان امید است‏خدا از ایشان در گذرد که‏خداوند بخشایشگر و آمرزنده است،و کسى که هجرت کند در راه خدابیابد در زمین هجرتگاههاى بسیار و فراخى،و کسى که از خانه‏اش بسوى‏خدا و رسول او هجرت کند و سپس مرگ او را دریابد همانا پاداشش‏بر خدا است و خدا است آمرزنده و مهربان.

که در این آیات کریمه نخست آنها را که دل بخانه وکاشانه بسته و حاضر به ترک دیار خود نگشته نکوهش کرده وآنانرا ستمکار به خویشتن خوانده و از اینکه در زمین پهناور خداهجرت نکرده آنها را جهنمى و دوزخى مى‏داند.

و ثانیا بعنوان یک دستور کلى بهمه آنهائى که دل بخدابسته و به او ایمان آورده‏اند و در تنگنا و فشار قرار گرفته‏اند دستورهجرت داده و جاهاى بیشتر و روزى فراخ و زندگى بهتر را براى‏آنها تضمین کرده...

و اگر مرگ او نیز در این راه فرا رسید اجر و پاداشش بر خدااست که خدا آمرزنده و مهربان است.و شاید چنانچه بعضى ازاساتید گفته‏اند تعبیرى براى عظمت و بزرگى پاداش آنها،بهتر ازاین تعبیر نبوده که قرآن فرموده:«فقد وقع اجره على الله‏»که هرکس پاداشش بر خدا باشد همانند خود خدا که ابدى و ازلى وسرمدى است،پاداش او نیز حد و حسابى ندارد،همانند تعبیرى‏که درباره شهید فرمود:«عند ربهم یرزقون‏»و مانند تعبیر حدیث‏قدسى درباره روزه‏دار که مى‏فرماید:

«الصوم لى و انا اجزى به‏»...

و امثال این گونه تعبیرات که در آیات و روایات آمده...

تذکر یک نکته

برخى از نویسندگان خواسته‏اند از این آیه یک واقعیت‏تاریخى و اجتماعى را نیز استفاده کنند و آن اینکه تمدنهاى‏بشرى و بسط و رشد آنها و هم چنین تاسیس جامعه‏هاى بزرگ وفرهنگها و غیره همیشه معلول مهاجرت‏هاى اقوام و ملل‏نیمه وحشى به روى زمین و سرزمینهاى پهناور جهان بوده است وبراى اثبات آن نمونه‏هائى مانند مهاجرت اقوام نیمه وحشى‏آریائى به سوى جنوب و مغرب و مهاجرت اقوام سامى به‏بین النهرین و مصر و شمال آفریقا که موجب تاسیس تمدنهاى عظیم گشتند و مهاجرت قوم بنى اسرائیل از مصر به فلسطین‏و مهاجرت بربرها به غرب و شرق و...و غیره را ذکر کرده‏اند،وحرف‏«برگسون‏»فیلسوف معاصر فرانسوى و اصطلاح جامعه بسته‏و بازى را که او ذکر کرده پیش کشیده،و بحث را به جنگهاى‏صلیبى کشانده که جامعه اروپا هزاران سال در حصار اروپاى‏در بسته خود خفته بود تا از برکات جنگهاى صلیبى و باز شدن‏دروازه‏هاى شرق به روى آنها دروازه‏هاى تمدن و اصلاحات نیزبر روى آنها گشوده شد...و خلاصه در فوائد هجرت بمعناى اعم‏قلمفرسائى زیادى کرده و سپس آیات کریمه قرآنى را نیز در بعدمهاجرت فکرى و اعتقادى شاهدى بر آن گرفته و تفسیرنموده‏اند...و بدنبال آن هجرت مسلمانان را بحبشه و مدینه‏آورده‏اند...

که ما در اینجا مى‏گوئیم اصل این مطلب که هجرت‏منشا تحول و پیشرفت جوامع بشرى و باز شدن دروازه‏هاى تمدن واصلاحات و رشد مادى به روى آنها بوده عمومیت آن جاى بحث‏و تردید نیست،و کلى آن یک امر مسلم و حقیقت تاریخى‏است،و در اینکه جنگهاى صلیبى هم براى اروپائیان این فایده‏بزرگ را داشت تردیدى نیست،و گوستاولوبون فرانسوى و دیگران‏نیز در این باره بتفصیل سخن گفته‏اند،و بگفته یکى ازنویسندگان اروپائى:بیدارى اروپا و دوران اکتشافات و اختلافات و رنسانس و آغاز مدنیت غرب یک سره معلول‏جنگهاى صلیبى است... (11)

و یا بگفته همین نویسنده فوق الذکر:«مطالعه مذاهب بسته وباز و نیز جامعه‏ها و تمدنهاى بسته و باز در تاریخ بشر این‏حقیقت علمى را در جامعه شناسى به اثبات مى‏رساند که‏هجرت-گسیختن پیوند جامعه با زمین-جهان بینى انسانى رامتحول و گسترده مى‏سازد و در نتیجه یخهاى انجماد و انحطاط‏اجتماعى و مذهبى و فکرى و احساسى ذوب مى‏شود،و اجتماع‏را که جریان مى‏یابد،و در یک عبارت مهاجرت که خود یک‏حرکت و انتقال بزرگ انسانى است‏به بینش و در نتیجه به جامعه‏حرکت مى‏بخشد و آنرا از چهار چوب جامد خویش به مراحل‏متصاعد ارتقاء و کمال منتقل مى‏سازد...

در پس چهره هر مدنیتى مهاجرتى پنهان است و به سخن هرجامعه بزرگى که گوش فرا مى‏دهیم به زبان تاریخ یا اساطیرش‏از هجرتى حکایت مى‏کند...» (12) اینها بجاى خود.

اما سخن ما در اینجا بحث در فوائد هجرت به این وسعت وگستردگى و عمومیت و کلى آن نیست و آیات قرآنى و روایات‏هم هر هجرت و مهاجرتى را مورد ستایش و مدح قرار نداده است‏بلکه در این آیات سخن از هجرت مردمانى است که در اثر تعلیم‏پیامبرى الهى و ابلاغ رسالت وى آئینش را پذیرفته و جان دل به‏سخنش داده و پذیرا گشته،و در نتیجه مورد بى‏مهرى و آزارخویشان و شکنجه و تهدید مردمان شهر خویش قرار گرفته وحفظ دین الهى براى آنها دشوار و غیر قابل تحمل گشته است،بطوریکه سخت در تنگنا و فشار زندگى قرار گرفته‏اند و دین خودرا در مخاطره مى‏بینند...

این چنین افرادى براى چاره جوئى بنزد پیامبر خدا رفته و از اوراه چاره مى‏جویند و رسول خدا بکمک وحى الهى آنها را به‏هجرت و ترک شهر و دیار و جدائى از خویشان و مردمان مشرک وکافر دستور داده و زمین خدا را براى حفظ دین و معیشت وزندگى ایشان فراخ و وسیع معرفى کرده که اگر احیانا ترسى ازاین بابت در دل دارند و نگران وضع آینده خود در سرزمین غربت‏از نظر معنوى و مادى هستند ترس آنها را بر طرف نموده و آنها رابه الطاف بیکران و رحمت واسعه الهى امیدوار سازد،و البته این‏هجرت نیز ممکن است پى‏آمدها و ثمرات مادى و معنوى دیگرى‏هم داشته باشد که مورد بحث و توجه قرار نگرفته...

و شاهد بر آنچه گفتیم خود آیات کریمه است که هجرت دراین آیات همه جا مقید و محدود به هجرت در راه خدا و«مهاجرت فى الله‏»و یا«مهاجرت فى سبیل الله‏»شده (13) که ازقرینه این آیات میتوان استفاده کرد که قید«فى سبیل الله‏»درآیات دیگرى (14) نیز که بدنبال جهاد و مجاهده آمده قید«مهاجرت‏» هم که قبل از جهاد قرار گرفته است‏باشد،و البته از آنجا که‏قرآن براى همه زمانها و تعلیم همه انسانها آمده بر طبق شیوه ورسمى که دارد مطلب را بطور کلى و براى همه مؤمنان و همه‏زمانها ذکر فرموده،و گاهى هم بعنوان نمونه و الگو افراد یااقوامى را بطور مثال ذکر مى‏نماید.

و در اینجا نیز چنانچه مرحوم علامه طباطبائى(ره)و دیگران‏گفته‏اند:این آیات اگر چه سبب نزول آن در جزیرة العرب و درزمان رسول خدا(ص)و هجرت به مدینه نازل شده ولى روى‏ملاکى که در آن هست این حکم را براى همه مسلمانها و درهمه زمانها مقرر فرموده که بر هر مسلمانى لازم است در جائى‏سکونت گزیند که قدرت یاد گرفتن دستورات دینى و عمل به‏آن را داشته باشد و در غیر این صورت باید از آن سرزمین هجرت‏کند،چه آنکه آن سرزمین از نظر اسمى و آمارى کشور اسلامى‏باشد یا کشور کفر و شرک... (15) .

و به عبارت دیگر از آنجا که قرآن کریم براى ساختن‏انسانهاى نمونه و رساندن آنها به کمال مطلق و مطلوبشان که‏همان تقرب به خداى تعالى و وصول به اوست آمده همیشه محورتعلیمات و فرامین خود را روى ایمان و حرکت‏بسوى او و بنام اوو در راه او و محبت‏به او قرار داده است و معیار قبولى و صحت‏آنرا نیز انجام عمل بقصد قربت و خالص براى او قرار داده است‏زیرا چنین حرکت و جهت‏گیرى است که انسانرا به کمال‏انسانیت مى‏رساند نه اصل حرکت و عمل،اگر چه آن عمل‏ممکن است فوائد مادى و معنوى دیگرى را هم به ارمغان آورد وعائد عمل کنندگان به آن گرداند...و از اینرو مى‏بینیم همه جامعیار ارزش اعمال و محور آنها روى آن اعمالى است که‏تکیه‏گاه الهى داشته باشد،فى المثل اگر به تقوى ارزش مى‏دهدآن تقوائى ارزش دارد که الهى باشد«و من یتق الله...»«یاایها الذین آمنوا اتقوا الله...»و اگر شهید داراى آنهمه مقامات والاو ارزشهاى و اجرهاى دنیائى و آخرتى است مقید به آن گشته وشهیدى است که در راه خدا کشته شده باشد«قتلوا فى‏سبیل الله...»«و لئن متم او قتلتم فى سبیل الله...»و جهاد وهجرت و انفاق و هر عمل خیر دیگرى نیز هنگامى اهمیت و ارزش‏دارد که انگیزه و تکیه گاهش‏«الله‏»باشد که البته باید گفت‏«این سخن بگذار تا جاى دگر»و باید در جاى دیگرى روى آن به تفصیل بحث کرد.و از اینرو مى‏گوئیم که هجرتها اگر چه‏منشا تمدنها و تحولهاى بسیارى در جهان شده،اما در بسیارى ازجاها چون با ایمان الهى و تقواى الهى توام نبوده از استعمار واستثمار ملتهاى دیگر و زورگوئى و احیانا اخراج ملتهاى بومى واصیل از سرزمینها،سر در آورده که بهترین نمونه‏اش هجرت‏انگلیسى‏ها بسرزمین امریکا است که پس از ورود به آنجاسرخ پوستان بومى آنجا را به روز سیاه نشانده و زمینها وسرزمینهاشان را گرفتند و آنها را بیرون کرده و بسیارى از آنها راکشتند.

و یا هجرت اروپائیان بسرزمین آفریقا،که منشا استعماربسیارى از کشورهاى فقیر و بدبخت آفریقا و بیغما رفتن معادن وثروتهاشان بدست همین مهاجرین گردید،و هنوز هم دست ازجان آن مردم ستمکشیده و محروم و بى رمق بر نمى‏دارند،و هرروز در آفریقاى جنوبى پس از قرنهاى متمادى عده‏اى از این‏بى‏گناهان بدست اقلیتى مهاجر سفید پوست‏یغماگر به قتل‏مى‏رسند و یا آواره مى‏شوند.

و یا هجرت صهیونیستهاى جهانخوار بسرزمین فلسطین‏مقدس که با کمک قدرتهاى بزرگى چون انگلیس و امریکامیلیونها فلسطینى را از سرزمین خود آواره کرده و دولت غاصب‏اسرائیل را در آنجا تشکیل دادند و هر روز به قسمتى از سرزمینهاى کشورهاى اسلامى هم جوار خود حمله کرده و آنها رابه اشغال خود در آوردند،و بیش از چهل سال است که با کمال‏وقاحت و بى‏شرمى و با کمک قدرتهاى شیطانى روزانه بطورمتوسط بیش از ده نفر از ساکنین اصلى آن سرزمین‏ها را بخاک وخون کشیده و یا زندان و تبعید مى‏کنند،و یا با بدترین شیوه‏هاى‏قرون وسطائى شکنجه کرده و زنده بگور مى‏کنند و یا همان‏جنگهاى صلیبى که براى اروپائیان سبب جهش علمى و تحول‏فرهنگى گردید،اما در اثر همان بى تمدنى و طبع خونخوارى که‏داشتند سبب هزاران ویرانى و کشتارهاى دسته جمعى وتجاوزات ناموسى بدست اروپائیان بى‏فرهنگ گردید که تاریخ‏از نقل آنها شرم دارد...و نمونه‏هاى دیگر...

اینها هم همه آثار همین هجرت‏ها است!

پس بطور کلى هجرتها را نمى‏توان منشا خیرات و تمدن وموجب ارتقاء و تکامل انسانها دانست،و از همین رو قرآن کریم‏نیز هجرت را با همان معیار الهى و انگیزه انسانى و دینى آن موردستایش و منشا پاداشها و تکاملهاى مادى و معنوى مى‏داند...

2-دستور هجرت به حبشه به چه منظورى بود؟

دومین مطلبى که در این حدیث جلب توجه مى‏کند انتخاب حبشه از طرف رسول خدا(ص) براى هجرت مسلمانان بود که بااندکى تحقیق و دقت علت این انتخاب بخوبى روشن مى‏شود ومعلوم میگردد که رهبر بزرگوار اسلام روى همان درایت و حسن‏سیاست و تدبیرى که اشت‏بهترین و سالمترین و بلکه‏نزدیکترین جاى را انتخاب فرمود که به قسمتى از آنها ذیلا اشاره‏مى‏شود:

اول- وجود پادشاهى چون‏«اصحمة بن ابحر»که به لقب‏سلاطین حبشه به‏«نجاشى‏»معروف گردیده و همانگونه که‏رسول خدا(ص)فرموده بود و جریانات بعدى هم نشان دادپادشاهى بود که حاضر نبود در محدوده سلطنت او بکسى ظلم‏شود،و این خود بزرگترین علت این انتخاب بود،و رسول خدا(ص) مى‏خواست تا مسلمانان را بجائى راهنمائى کند که با رفتن‏بدانجا و تحمل دشواریهاى زندگى در غربت و دورى از وطن وخانه و کاشانه و خویشان، از شکنجه و ظلم مشرکان آسوده شوندو دچار ظلم و ستم دیگرى نشوند که بقول آن شاعر«از چنگال‏گرگى در روند و دچار گرگ دیگرى شوند...».

دوم- جاهائى که مسلمانان مى‏توانستند بدانجاها هجرت کنندعبارت بود از:

الف- استانهاى دیگر جزیرة العرب که قبائل بدوى و اعراب‏در آنجاها سکونت داشتند و با سابقه‏اى که از آنها داریم و در جریانات سالهاى بعد از هجرت و سرایاى بئر معونه و رجیع وجاهاى دیگر نشان دادند نسبت‏به اسلام و پذیرفتن آئین‏آنحضرت و مؤمنان سخت‏ترین مردمان بودند،و هیچگاه حاضرنبودند مسلمانان مهاجر را در کنار خود بپذیرند و روى روابط وعلاقه‏هاى تجارى و اقتصادى که با قریش داشتند هیچ بعید نبودکه اگر مهاجرین بنزد آنها میرفتند در داد و ستدهاى سیاسى وتوطئه‏هاى دیگر آنها را دست‏بسته تحویل مشرکان قریش‏دهند...چنانچه نمونه‏هائى از اینگونه کارها و توطئه‏ها پس ازهجرت رسول خدا(ص) بوضوح دیده مى‏شود.و شاید بخاطرهمین خوى سخت و سنگدلی آنها بوده که قرآن کریم‏درباره‏شان فرموده:

«الاعراب اشد کفرا و نفاقا و اجدر الا یعلموا حدود ما انزل‏الله...» (16) .

عربها در کفر و نفاق سخت‏تر هستند،و شایستگى بیشترى براى آن‏دارند که حدود و مرزهاى آنچه را خدا فرود آورده ندانند...

و در جاى دیگر فرموده:

«قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لما یدخل‏الایمان فى قلوبکم...». (17)

عربها گفتند ایمان آوردیم بآنها بگو ایمان نیاورده‏اید ولى بگوئیداسلام آورده‏ایم ولى ایمان در دلهاى شما در نیامده...

ب- جاى دیگرى که ممکن بود رسول خدا(ص)آنها را به‏رفتن آنجا راهنمائى و تشویق کند کشور ایران بود،که آن هم‏جاى امنى براى مسلمانان نبود گذشته از دورى راه آن که براى‏مسلمانان مستضعف و محروم آن روز-که بیشترین مهاجران ازهمین طبقه بودند-طى چنین راه دور و دراز و گذشتن از آن‏کویرها و بیابانهاى خطرناک و بى‏سر و ته حجاز براى آنهاغیر مقدور بود.

تازه وقتى به ایران مى‏رسیدند با یک محیط پر از فساداشرافیت و زندگى طبقاتى دوران ساسانیان و خفقان شدید وبیدادگرى و سایر انحرافات فکرى و اجتماعى مواجه مى‏شدند که‏بقول معروف از چاله‏اى در آمده و در چاهى مى‏افتادند...

مگر همین‏«کسرى‏»پادشاه ایران نبود که وقتى نامه‏رسول خدا(ص)بدست او رسید که او را به پذیرش اسلام دعوت‏کرده بود نامه آنحضرت را پاره کرد و با کمال غرور و نخوت‏گفت:

«یکتب الى بهذا و هو عبدى‏»!

کسى که خود بنده من است‏به من اینگونه نامه مى‏نویسد...!

و سپس به‏«باذان‏»که استاندار او در یمن بود نوشت:

دو نفر سرباز بسوى این مردى که در حجاز است گسیل دارتا او را بنزد من آرند...و او نیز دو نفر را بمدینه فرستاد...تا آخرداستان که انشاء الله در جاى خود مذکور خواهد گردید...

ج- از آنچه در بند«ب‏»ذکر شد وضع یمن نیز روشن‏مى‏شود،زیرا یمن نیز در آن روز مستعمره ایران بود و حاکم واستاندار آنجا از جانب پادشاه ایران تعیین مى‏شد و در آن روزگارهمانگونه که ذکر شد احتمالا«باذان‏»استاندار آنجا بوده،وهرگز بدون اجازه پادشاه ایران نمى‏توانست‏به مهاجرین مکه پناه‏دهد و یا اگر او دستورى مى‏داد نمى‏توانست از آنها حمایت ودفاعى بکند...

د- از جاهاى دیگرى که آنها مى‏توانستند بدانجا هجرت‏کنند سرزمین‏«حیرة‏»بود که آنجا نیز صرفنظر از راه دورى که‏داشت و همان مشکل گذشتن از وادیهاى دور و دراز و کویرهاى‏زیاد را بدنبال داشت،آنجا نیز تحت‏سیطره و استعمار ایران اداره‏مى‏شد بشرحى که در تواریخ مذکور است...

ه- و از آنجمله کشور شام بود که آنجا نیز گذشته از دورى وبعد مسافت و مشکل گذشتن از همان وادیهاى بى سر و ته حجازمحل رفت و آمد کاروانهاى قریش در فصول مختلف و بازارى‏بود براى فروش اجناس تجارتى مردم مکه،و روشن بود که درچنین محلى نیز اطمینان و آسایشى براى مهاجرین وجود نداشت و ممکن بود مشرکین قریش بکمک حاکمان شام و تاجران‏سودجو و پر نفوذ آنجا بتوانند آنها را به مکه باز گردانند...

که در این جهت کشور حیرة و یمن نیز با آنجا مشترک بودند،و آنجاها نیز محل رفت و آمد کاروانهاى قریش و داد و ستد ومعاملات تجارتى آنها بود.

و بدین ترتیب معلوم مى‏شود جائى نزدیکتر و مطمئن‏تر ازحبشه نبود و بخصوص که پادشاه آنجا«اصحمة‏»مردى‏عدالت پیشه و اصلاح طلب بود،و از مسیحیان با ایمان و دانشمندبه شمار مى‏رفت،و چنانچه برخى از اهل تاریخ گفته‏اند: امدادهاى غیبى هم کمک کرد و هنگامى که نخستین گروه ازمهاجرین براى سفر به حبشه به کنار دریاى احمر رسیدند یک‏کشتى به گل نشسته بود و هنگامى که آنها رسیدند از گل بیرون‏آمد و هر کدامیک از آنها توانستند با پرداخت نصف دینار کرایه‏خود را با آن کشتى به حبشه برسانند.

3-اهداف دیگر این هجرت و دستور

در بخش اول از این قسمت قدرى درباره هدف‏رسول خدا(ص)و اصل موضوع هجرت در قرآن کریم بحث‏شد وخلاصه آن شد که هدف اصلى رسول خدا تایید این سنت‏خدائى‏و امضاء این قانون الهى یعنى سنت هجرت بود که در میان پیامبران دیگرى چون ابراهیم و موسى و عیسى علیهم السلام وپیروانشان نیز سابقه داشت و این راه به روى آنها باز شده بود تاکسانى که نمى‏توانند آئین الهى خود را در میان دشمنان دین یادگرفته و انجام دهند مجبور نباشند زیر شکنجه‏هاى جانکاه وتحمل فشارهائى که غالبا طاقت آن را هم نداشتند صبر کنند وراه گریز و نجاتى هم نداشته باشند،بلکه براى آنها و همه‏انسانهاى مؤمن تاریخ این راه بعنوان یک قانون الهى و دستوردینى باز و بلکه گاهى بصورت الزامى واجب است که دین وآئین خود را برداشته و بجاى سالمتر و مطمئن‏ترى که بتوانند آن رانگهدارى کرده و از شر دشمنان آسوده باشند بروند و آزادانه و بااطمینان به انجام اعمال دینى و مراسم مذهبى خود بپردازند ونگران زندگى و روزى و وضع حال خود هم نباشند که سرزمین‏خدا فراخ و نعمتهاى الهى همه جا است و به گفته آن شاعرپارسى زبان:

نتوان مرد بسختى که در اینجا زادم که بر و بحر فراخ است و آدمى بسیار

اما هدف این هجرت تنها باین مطلب بسنده نمى‏شد وچنانچه معلوم است اهداف عالیه دیگرى هم در این هجرت‏مورد نظر بوده که از گستردگى آن و چهره‏هاى سرشناسى که‏در میان مهاجرین دیده مى‏شود این اهداف بدست مى‏آید...

زیرا بگونه‏اى که در شرح ماجرا در صفحات آینده خواهیم‏خواند در میان مهاجرین افراد مستضعف و محروم و شکنجه‏شده‏اى چون عبد الله بن مسعود که از وابستگان قبائل بود و جزءآنها نبود کمتر به چشم مى‏خورد.

و بیشتر آنها از قبائل معروف و پر جمعیتى بودند که موردحمایت‏سران قبیله و افراد خود بودند و کسى نمى‏توانست‏به آنهاصدمه و آزارى برساند،مانند جعفر بن ابیطالب از بنى‏هاشم وعثمان بن عفان از بنى امیه،و عبد الله بن جحش و زبیر بن عوام ازبنى اسد،و عبد الرحمن بن عوف از بنى زهره و دیگران که هر کدام‏از قبائل معروف و سرشناس قریش مانند قبائل تیم و عدى وبنى عبد الدار و بنى مخزوم و غیره بودند و بلکه گاهى خود آنها نیزاز شخصیتهاى مورد احترام قبیله خود و یا قبائل دیگر بودند...

و از این گذشته اگر تنها این موضوع مورد هدف بوده خوب‏بود هنگامیکه ترس آنها برطرف مى‏شد و جاى امنى در کناررسول خدا(ص)در غیر شهر مکه پیدا مى‏کردند بازگشته و به‏زندگى در کنار رهبر اسلام و خویشان و نزدیکان خود ادامه‏مى‏دادند،در صورتیکه همانگونه که میدانیم و در بخشهاى آینده‏خواهیم خواند جمع زیادى از آنها مانند جعفر بن ابیطالب حدودپانزده سال در حبشه ماندند و پس از هجرت رسول خدا(ص)به‏مدینه و آماده شدن محیط آزاد و اسلامى براى تعلیم و تربیت و انجام مراسم دینى بازهم به توقف خود در آن سرزمین ادامه داده وتا سال هفتم هجرت در حبشه ماندند...

هدف عالى دیگرى هم که مى‏تواند مورد نظر قرار گرفته باشدهمان صدور اسلام و انقلاب اسلامى بکشورهاى همجوار و به‏خصوص کشور دست نخورده و آماده‏اى چون حبشه و به فرمایش‏رسول خدا«سرزمین صدق‏»که معلوم مى‏شود از آلودگیها وآمیزشهاى منحرف و ج‏به دور بوده و مرد خوش قلب و با صفا وپرقدرتى همچون نجاشى پادشاه حبشه بر آن حکومت مى‏کرده...

و این هم خود دستور و قانونى است که همه پیمبران الهى وپیروان آنها داشته و دارند که پیام حق را به هر وسیله که مى‏شودبگوش جهانیان برسانند و تبلیغ کنند،و بهترین وسیله براى این‏کار در آن روزها همین مسافرتها و هجرت‏ها بوده و همانگونه که‏میدانیم این هجرت از این نظر هم بسیار موفقیت آمیز بود و چنانچه‏مى‏خوانیم اینان توانستند مهمترین مرکز قدرت و تصمیم‏گیرى‏حبشه یعنى قلب شخص شاه حبشه را تسخیر نموده و او را مسلمان‏کنند...و براى قرنها اسلام را در سرزمین حبشه و کشورهاى‏همجوار آن پا برجا نمایند که هنوز هم مسلمانان زیادى در آنجاوجود دارند.بشرحى که پس از این خواهد آمد.

4- آیا یک هجرت بود یا دو هجرت

مورخین عموما گفته‏اند:مسلمانان دوبار به حبشه هجرت‏کردند بار اول یک گروه چهارده نفره یا پانزده نفره مرکب از ده مردو چهار زن،که در ماه رجب سال پنجم بعثت در نیمه شبى از مکه‏خارج شده و خود را به حبشه رساندند،و اینها حدود سه ماه درآنجا ماندند و در ماه شوال در همان سال پنجم به مکه‏بازگشتند...

و سبب بازگشت آنها نیز آن شد که به آنها خبر رسید که‏اهل مکه مسلمان شده و اختلاف میان آنها و رسول خدا(ص) بر طرف گشته (18) و آنها نیز خوشحال و مسرور گشته و بسوى مکه‏بازگشتند ولى به پشت دروازه‏هاى مکه که رسیدند معلوم شد این‏خبر نادرست و دروغ بوده و چنانچه گفته‏اند:چند تن از آنهادوباره به حبشه بازگشتند و بقیه نیز هر کدام در پناه یکى ازبزرگان قریش خود را بمکه رسانده و وارد شهر شدند (19) ...

و بار دوم پس از این هجرت بود که با هجرت جعفر بن‏ابیطالب و همسرش اسماء بنت عمیس شروع شد و بدنبال اوجمع دیگرى نیز تدریجا به آنها ملحق شدند و در پایان عدد آنهابه هشتاد و سه مرد و نوزده زن (20) رسید بجز بچه‏هائى که همراه آنهابوده‏اند،که البته این رقم در صورتى است که عمار بن یاسر وابو موسى اشعرى را هم جزء آنها بدانیم که مورد تردید و اختلاف‏است...و این آخرین رقمى است که در هجرت دوم حبشه ذکرکرده‏اند،ولى ممکن ست‏بگوئیم هجرت به حبشه یک هجرت‏بیش نبوده که در دو مرحله یا بیشتر انجام شده، چنانچه هجرت‏رسول خدا(ص)و مسلمانان را به مدینه یک هجرت بیشترمحسوب نمى‏دارند اگر چه در طول بیش از یک سال انجام‏گردیده است...

و ما در اینجا نام برخى از سرشناسان ایشان را که دربخشهاى بعدى نیز نیازمند به دانستن آن هستیم براى شما ذکرمى‏کنیم و بدنبال سخن خود باز مى‏گردیم:

جعفر بن ابیطالب-از بنى هاشم-با همسرش اسماء-که‏عبد الله بن جعفر نیز از آندو در حبشه بدنیا آمد-که در هجرت مرحله‏دوم-و برخى هم او را جزء مهاجرین اول دانسته‏اند. (21)

زبیر بن عوام-از بنى اسد بن عبد العزى-در هجرت اول.

مصعب بن عمیر-از بنى عبد الدار-در هجرت اول.

عبد الرحمن بن عوف-از بنى زهرة-در هجرت اول.

عثمان بن عفان-از بنى امیة-در هجرت اول که همسرش رقیه‏دختر رسول خدا(ص)را نیز با خود برد.

عبد الله بن جحش-از بنى اسد بن خزیمة-که با همسرش‏ام حبیبه دختر ابو سفیان بحبشه هجرت کرد و چنانچه در جاى‏خود مذکور خواهد شد وى در حبشه دست از اسلام کشید و به‏دین نصرانیت در آمد و همسرش‏«ام حبیبه‏»از او جدا شد و چون‏این خبر به رسول خدا(ص) رسید براى نجات یک زن مسلمان وبا ایمان و بزرگ زاده که در اثر پذیرفتن اسلام و ایمان به‏رسول خدا(ص)از محیط خانواده‏اش دور گشته بود و اکنون دچار یک‏شکست روحى دیگر و مشکلات تنهائى در غربت‏بود نامه‏اى به‏نجاشى نوشت و بوسیله او ویرا براى خود خواستگارى نموده و به‏عقد خود درآورد تا پس از گذشت مدتى زیاد بمدینه آمد و درخانه رسول خدا(ص) جاى گرفت‏بشرحى که بعدا خواهید خواند-انشاء الله تعالى-

عثمان بن مظعون-از بنى جمح-در هجرت اول-که با پسرش‏سائب بن عثمان و دو برادرش قدامة بن مظعون و عبد الله بن مظعون‏بدانجا رفت.

عمار بن یاسر-که از حلفاء و هم پیمانان بنى زهرة بود-در هجرت دوم-

ابو سلمة-از بنى مخزوم-که با همسرش ام سلمة(که بعدهابهمسرى رسول خدا در آمد) بحبشه هجرت کردند-در هجرت اول-

عبد الله بن مسعود-از حلفاء و هم پیمانان بنى هذیل-درهجرت دوم-

ابو عبیده جراح-از بنى الحارث-در هجرت دوم.

عبد الله بن حارث-از بنى سهم-در هجرت دوم،و او ازشعراى عرب بود که چون بحبشه رفتند و آسوده خاطر گشتنداشعارى در اینباره گفت که از آنجمله است‏شعر زیر:

یا راکبا بلغن عنى مغلغلة من کان یرجو بلاغ الله والدین کل امرى من عباد الله مضطهد ببطن مکة مقهور و مفتون انا وجدنا بلاد الله واسعة تنجى من الذل و المخراة و الهون فلا تقیموا على ذل الحیاة و خز ى فى الممات و عیب غیر مامون انا تبعنا رسول الله و اطرحوا قول النبى و عاشوا فى الموازین

5- علت‏بازگشت مهاجرین نخست و افسانه‏«غرانیق‏»

جمعى از اهل تاریخ و مفسران اهل سنت نقل کرده‏اند که‏سبب مراجعت مهاجرین اول بمکه آن بود که شنیدند مشرکان‏قریش بخاطر گفتارى که از رسول خدا(ص)شنیده‏اند و در آن‏گفتار از بتهاى اهل مکه تمجید و مدح شده است‏با آنحضرت سازش و صلح کرده و دشمنیها بر طرف شده و دیگر میان آنهاصفا و صمیمیت‏برقرار گشته است.

و آن سخنى را هم که رسول خدا(ص)بر زبان جارى کرده وموجب صلح و سازش مشرکان گشته سخنى بوده که شیطان‏هنگام خواندن قرآن بر زبان آنحضرت آورده و بتهاى مشرکان رابخوبى و عظمت‏یاد کرده و آنها را«غرانیق‏»خوانده است.

و«غرانیق‏»در لغت عرب جمع‏«غرنوق‏»بمعناى پرندگان‏آبى یا جوانهاى سفید رو و شاداب میباشد که بتها در زیبائى وبلندى جایگاه بدانها تشبیه شده‏اند.

و اصل این افسانه دروغ بگونه‏اى که در صحیح بخارى وتفسیر طبرى و در المنثور و کامل ابن اثیر و جاهاى دیگر با مختصراختلاف و اجمال و تفصیل آمده اینگونه است که‏رسول خدا(ص) وقتى شدت مخالفت مشرکان را با خود دید دردل آرزو کرد که اى کاش از جانب خداوند دستورى یا آیه‏اى‏میرسید که موجب نزدیکى آنها مى‏گشت و این اختلاف ودشمنى بر طرف میشد.

تا آنکه روزى پس از آنکه حدود دو ماه از هجرت مسلمانان‏به حبشه گذشته بود رسول خدا بنزد مشرکان آمد و در کنار آنهانشسته شروع بخواندن سوره نجم کرد و هم چنان آیات این سوره راخواند تا رسید به آیه:

« افرایتم اللات و العزى،و مناة الثالثة الاخرى‏».

یعنى آیا دیدید لات و عزى و مناة سیمین دیگر را؟

در اینجا شیطان دو جمله بر زبان آنحضرت جارى کرد که‏موجب خوشحالى و علاقه مشرکان گشت و آن دو جمله این بودکه بدنبال آن گفت:

« تلک الغرانیق العلى،و ان شفاعتهن لترتجى‏».

یعنى اینهایند پرندگان آبى(یا جوانان سفید روى)بزرگ و براستى که‏شفاعت آنها مورد امید است.

مشرکان با شنیدن این جمله خوشحال شده و تصور کردند که‏خداى آنحضرت براى استمالت و دلجوئى آنها این دو جمله رابر او نازل کرده و براى بتهاى آنها نیز نصیب و بهره‏اى قرار داده‏است و مسرور گشتند.مسلمانان نیز که نمیدانستند آنها وحى‏الهى نیست و شیطان بر زبان او جارى کرده آن جمله‏ها را با اوقرائت کرده و یقین داشتند که وحى الهى است و بوسیله جبرئیل‏نازل گشته...

و بدین ترتیب هم مسلمانان و هم مشرکان بقیه آیات این‏سوره را بهمراه آنحضرت خواندند تا رسید به پایان سوره و آیه‏سجده که مسلمانان همگى سجده کردند و مشرکان نیز بهمراه‏آنها سجده کردند و ولید بن مغیرة نیز که حاضر بود ولى بخاطرپیرى و کهولت نتوانست‏بسجده رود کفى از ریگهاى زمین را برگرفت و بر آنها سجده کرد.و بگفته بخارى همه جن و انس باآنحضرت سجده کردند.

و در برخى از نقلها نیز آمده که وقتى این دو جمله بر زبان‏آنحضرت جارى گشت مشرکان مکه از خوشحالى آنحضرت رابر دوش خود گرفته و در اطراف مکه گرداندند...

این ماجرا گذشت تا چون شب شد جبرئیل بر آنحضرت نازل‏گشت و رسول خدا(ص)آیاتى را که خوانده بود از سوره نجم باهمان دو جمله‏اى که شیطان بر زبانش جارى کرده بود براى‏جبرئیل خواند،و جبرئیل به آنحضرت عرض کرد:این دو جمله‏در وحى الهى نبود،و تازه رسول خدا(ص)فهمید که آنرا شیطان‏بر زبان او جارى کرده و سخت نگران شد،و در همین زمینه‏آیات زیر در عتاب و سرزنش رسول خدا(ص)نازل گردید:

«و ان کادوا لیفتنونک عن الذى اوحینا الیک لتفترى علینا غیره‏و اذا لا تخذوک خلیلا،و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئاقلیلا،اذا لاذقناک ضعف الحیاة و ضعف الممات ثم لا تجد لک‏علینا نصیرا...» (22) .

و هر آینه نزدیک بود فریبت دهند از آنچه وحى کردیم بسوى تو تادروغ بندى بر ما جز آن را و در آنهنگام تو را دوست‏خود مى‏گرفتند،و اگرنبود که تو را استوار نگه داشتیم همانا نزدیک بود که اندکى بسوى ایشان‏نزدیک شوى،و در آنوقت مى‏چشانیدیم تو را دو چندان زندگى و دو چندان‏مردن،و سپس نمى‏یافتى براى خویش در برابر ما یاورى.

و نیز این آیات در اینباره بر آنحضرت نازل گردید:

«و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبى الا اذا تمنى القى‏الشیطان فى امنیته فینسخ الله ما یلقى الشیطان ثم یحکم الله آیاته و الله‏علیم حکیم،لیجعل ما یلقى الشیطان فتنه للذین فى قلوبهم مرض‏و القاسیة قلوبهم و ان الظالمین لفى شقاق بعید...» (23) .

و نفرستادیم پیش از تو فرستاده‏اى و نه پیامبرى جز آنکه هرگاه آرزومیکرد مى‏افکند شیطان در آرزوى او،پس برمیانداخت‏خداوند آنچه راشیطان مى‏افکند سپس استوار میداشت‏خداوند آیتهاى خویش را که خدادانا و فرزانه است،تا بگرداند آنچه را که شیطان مى‏افکند آزمایشى براى‏آنها که در دلشان بیمارى است و سنگ دلان،و براستى که ستمگران دردشمنى دور و دراز هستند.

و این بود ملخص آنچه در صحیح بخارى و تفسیر طبرى ودر المنثور سیوطى و کامل التواریخ ابن اثیر و کتابهاى دیگراهل سنت‏با اجمال و تفصیل نقل شده. (24) ولى این افسانه دروغ و باطل گذشته از اینکه با مبانى‏اعتقادى و اصول ما مخالف است (25) و سند معتبرى هم از نظر ماندارد،با خود همین آیات نیز یعنى با آیات سوره نجم و سوره‏اسراء و حج نیز سازگار نیست و مخالفت دارد،و بعبارت دیگرشاهد و دلیل بر بطلان آن در خود این آیات بوضوح دیده میشود.

زیرا در خود سوره مبارکه نجم،قبل از آیه‏«ا فرایتم اللات‏و العزى...»خداى تعالى درباره رسول خدا(ص)میفرماید:

«...و ما ینطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحى...».

و او از روى هوى و هوس سخن نمى‏گوید و نیست آن(سخن او)جزوحى که بدو وحى میشود...

و پس از آن نیز میفرماید:

«...الکم الذکر و له الانثى،تلک اذا قسمة ضیزى،ان هى‏الاسماء سمیتموها انتم و آباؤکم ما انزل الله بها من سلطان...».

-آیا از آن شما است نر و از آن او است ماده؟این قسمتى است‏ناهنجار،نیست آن(بتها)جز نامهائى که شما و پدرانتان آنها را بدان‏نامیده‏اید و خدا براى آنها فرمانروائى نفرستاده...

که براى هر کس اطلاع مختصرى از معانى قرآن و ادبیات‏عرب داشته باشد بخوبى روشن است که آیات قبل و بعد این دوجمله که ادعا کرده‏اند شیطان به دهان رسول خدا گذارده‏هیچگونه سازشى با آن ندارد،و چگونه ممکن است که خدابفرماید:این پیغمبر از پیش خود چیزى نمیگوید و هر چه میگویدوحى الهى است...و از آنسو شیطان جملاتى بر زبان اوبگذارد...؟

و چگونه ممکن است که پیامبر گفته باشد:این بتها همانندمرغان دریائى بلند جایگاه هستند و امید به شفاعتشان میرود،وبلا فاصله پس از آن بگوید:این چه نامهائى است که شما روى‏آنها گذارده‏اید؟اینها نیست جز نامهائى که شما خود و پدرانتان‏بر آنها نهاده و خدا چنین فرمانروائى براى آنها فرو نفرستاده؟!

و یا در آیات سوره اسراء که خداوند صریحا میفرماید:ما تو رااز افتراء و دروغ بستن نگاه داشتیم و گرنه نزدیک بود به آنهامتمایل شوى...؟

و آیات سوره حج نیز که به اتفاق مفسران در مدینه نازل شده‏نمى‏تواند مربوط به داستانى باشد که هفت‏سال قبل از هجرت‏اتفاق افتاده؟

و بهر صورت مربوط ساختن این آیات به داستان مزبور هیچ‏راه و دلیلى ندارد،و بهمین هت‏بسیارى از دانشمندان و اهل تفسیر نیز این داستان را منکر شده و آن را دروغ و مجعول‏دانسته‏اند مانند محمد بن اسحاق و قاضى عبد الجبار و بیهقى ورازى و دیگران و غالبا گفته‏اند:این داستان از مجعولات زندیقان‏و دسیسه ملحدان بوده،که میخواسته‏اند بدینوسیله چهره مقدس‏رسول خدا(ص)را مشوه سازند و آیات قرآنى و تعلیمات اسلامى‏را زیر سئوال ببرند و براى اطلاع بیشتر باید به کتابهائى که‏بتفصیل در اینباره قلمفرسائى کرده‏اند مراجعه نمائید. (26)

و انگیزه بازگشت مهاجران نیز چنانچه برخى احتمال‏داده‏اند آن بود که پس از هجرت آنها بحبشه و اسلام جمعى ازبزرگان قریش و دیگران که در همان ماهها اتفاق‏افتاد مشرکان قریش بفکر افتادند که این شکنجه و آزارها که‏سودى نداشت‏بلکه اثر معکوس پیدا کرد و خوب است اگر چه‏موقت هم شده دست از شکنجه و آزار مسلمین بردارند و راه‏دیگرى را براى جلوگیرى از گسترش اسلام در پیش گیرند،وبهمین منظور مدتى دست از آزار مسلمانها کشیدند و این خبربگوش مهاجران رسید و خیال کردند تصمیم آنها عوض شده و یاتحولى ایجاد گردیده...

و از طرفى براى نجاشى پادشاه حبشه نیز اتفاق ناگوارى‏افتاد و جمعى از مردم کشورش بر ضد او قیام کردند (27) ،ومسلمانان مهاجر که مورد حمایت او بودند بفکر افتادند بهتر است‏در این موقعیت از حبشه خارج شوند تا از ناحیه آنها مشکلى براى‏نجاشى پیش نیاید،و این دو جهت‏سبب شد که آنها تصمیم به‏بازگشت گرفتند.بشرحى که قبل از این گذشت...

پس از هجرت بحبشه

مهاجران در حبشه سکونت کرده و دور از آنهمه آزار وشکنجه‏اى که در مکه بجرم پذیرفتن حق و ایمان بخدا و پیغمبر اومیدیدند زندگى آرام و بى سر و صدائى را در محیطى امن شروع‏کردند،اگر چه هجرت از وطن مالوف و دست کشیدن از خانه وزندگى و کسب و کار براى آنها دشوار و سخت‏بود ولى در برابرآنهمه آزار و شکنجه و ناسزا و تمسخر و محرومیتهاى دیگرى که‏در مکه داشتند این سختیها بحساب نمى‏آمد تا چه رسد که آنهارا غمناک و متاثر سازد.

از آنسو مشرکین مکه که از ماجرا مطلع شده و دیدندمسلمانان از چنگالشان فرار کرده و در حبشه بخوشى و آسایش‏بسر مى‏برند در صدد برآمدند تا بهر ترتیبى شده بلکه بتوانند آنها رابمکه باز گردانده و بدین ترتیب از مهاجرت افراد دیگر جلوگیرى‏کرده و ضمنا از انتشار اسلام بسایر نقاط و کشورها-که از آن‏بیمناک بودند-ممانعت‏بعمل آورند.

بهمین منظور انجمنى تشکیل داده و قرار شد دو نفر را به‏نمایندگى از طرف خود بنزد نجاشى بفرستند و هدایائى هم درنظر گرفتند که بهمراه آندو براى وى ارسال دارند و از او بخواهندافراد مزبور را هر چه زودتر بمکه باز گرداند.

این دو نفرى را که انتخاب کردند یکى عمرو بن عاص ودیگرى عمارة بن ولید (28) بود،عمرو بن عاص به زیرکى و سخنورى‏و شیطنت معروف بود و عمارة بن ولید یکى از رشیدترین وزیباترین جوانان مکه و شخص شاعر و جنگجوئى بوده،و چون‏خواستند حرکت کنند عمرو بن عاص همسر خود را نیز با خود برد-و شاید هم روى درخواست‏خود آن زن،عمرو بن عاص او رابهمراه خود برده-.

اینان به جده آمده و چون سوار کشتى شدند مقدارى شراب‏نوشیدند و در حال مستى عمارة بعمرو بن عاص گفت:به زنت‏بگو مرا ببوسد،عمرو عاص از اینکار خوددارى کرد،و عمارة نیزدر صدد بر آمد تا عمرو عاص را بدریا انداخته غرق کند و با همسراو در آمیزد،و بدین منظور هنگامى که عمرو عاص بى‏خبر ازمنظور او بکنار کشتى آمده بود و امواج دریا را تماشا میکرد ازپشت‏سر او را حرکت داد و بدریا انداخت ولى عمرو عاص باچابکى خود را بطناب کشتى آویزان کرد و بکمک کارکنان‏کشتى و مسافران دیگر خود را از سقوط در دریا نجات داد-و هیچ‏بعید نیست تمام این جریانات طبق نقشه همان زن و دسیسه‏اى‏که او داشته و عمارة را به اجراى آن وادار کرده انجام شده باشدو بهر ترتیب که بود عمرو عاص نجات یافت ولى روى زیرکى وسیاستى که داشت این جریان را حمل بر شوخى کرده و چنانچه‏عمارة مدعى شده بود که غرضى جز شوخى نداشتم عمرو عاص باخنده ماجرا را برگزار کرد اما کینه او را در دل گرفت تا درفرصت مناسبى این عمل او را تلافى کند و انتقام خود را بگیرد.

در پیشگاه نجاشى

و بهر صورت عمرو عاص و عمارة به حبشه وارد و بگفته برخى‏قبل از آنکه بنزد نجاشى بروند پیش درباریان و سرکردگان لشکر و بزرگان حبشه که سخنشان نفوذ و تاثیرى در نجاشى داشت رفته‏و هدایائى نزد ایشان بردند،و ماجراى خود و هدف و منظورمسافرتشان را بحبشه بآنها اطلاع داده و آنها را با خود هم عقیده وهمراه کردند که چون در پیشگاه نجاشى سخن از مهاجرین مکه‏بمیان آمد شما هم ما را کمک کنید تا نجاشى را راضى کرده‏اجازه دهد ما این افراد را بمکه باز گردانیم،و آنها را تسلیم ماکند.

آنها نیز قول همه گونه مساعدت و همراهى را بعمرو عاص وعمارة دادند،و براى ملاقات آنها وقت گرفته آنانرا بنزد نجاشى‏بردند،و چون هدایاى قریشى را نزد نجاشى گذارده و نجاشى ازوضع قریش و بزرگان مکه جویا شد آندو در پاسخ اظهار داشتند:

اى پادشاه!گروهى از جوانان نادان و بى‏خرد ما بتازگى ازدین خود دست کشیده و آئین تازه‏اى آورده‏اند که نه دین ما است‏و نه دین شما،و اینان اکنون بکشور شما گریخته و بدین سرزمین‏آمده‏اند،بزرگان ایشان یعنى پدران و عموها و رؤساى عشیره وقبیله‏هاشان ما را پیش شما فرستاده تا دستور دهید آنها را بنزدقریش که بوضع و حالشان آگاه‏ترند باز گردانند.

سکوتى مجلس را فرا گرفت،عمارة و عمرو عاص نگرانند تامبادا نجاشى دستور دهد مهاجرین را احضار کرده و با آنها دراینباره گفتگو کند،زیرا چیزى براى بهم زدن نقشه‏شان بدتر از این نبود که نجاشى آنها را ببیند و سخنانشانرا بشنود.

در اینوقت درباریان و سرکردگانى که قبلا خود را آماده‏کرده بودند تا دنبال گفتار فرستادگان قریش را بگیرند بسخن‏آمده گفتند:

پادشاها!این دو نفر سخن براستى و صدق گفتند،و بزرگان‏این افراد بوضع حال ایشان داناتر از آنها هستند،و اختیارشان نیزبدست آنها است،بهتر همان است که این افراد را بدست این دوبسپارید تا بشهر و دیارشان باز گردانند و بدست‏بزرگانشان‏بسپارند!

نجاشى با ناراحتى و خشم گفت:بخدا سوگند تا من این‏افراد را دیدار نکنم و سخنشان را نشنوم اجازه بازگشتشان رابدست ایندو نفر نخواهم داد،اینان در کنف حمایت منند و بمن‏پناه آورده‏اند،نخست‏باید آنها را بدینجا دعوت کنم و جستجو وپرسش کنم ببینم آیا سخن این دو نفر درباره آنها راست است‏یانه،اگر دیدم این دو راست میگویند آنها را به ایشان خواهم سپردو گرنه از ایشان دفاع خواهم کرد و تا هر زمانى که خواسته‏باشند،در این سرزمین بمانند و در کمال آسایش بسر برند.

مهاجرین در حضور نجاشى

نجاشى بدنبال مهاجرین فرستاد و آنانرا بمجلس خویش احضار کرد،مهاجرین که از ماجرا و علت احضارشان از طرف‏پادشاه حبشه مطلع شدند انجمنى کرده و درباره اینکه چگونه بانجاشى سخن بگویند بمشورت پرداختند،و پس از مذاکراتى که‏انجام شد تصمیم گرفتند در برابر نجاشى و سرکردگان او از روى‏راستى و صراحت‏سخن بگویند و تمام پرسشهائى را که ممکن‏است از ایشان بکنند بدرستى و از روى صدق و صفا پاسخ‏گویند اگر چه به آواره شدن مجدد آنها بیانجامد،و از میان خودجعفر بن ابیطالب را براى سخن گفتن و پاسخگوئى انتخاب‏کردند،و در پاره‏اى از روایات نیز آمده که خود جعفر بآنهاگفت:پاسخ سؤالات را بمن واگذار کنید و کسى با آنها سخن‏نگوید.

و بدین ترتیب مهاجرین وارد مجلس نجاشى شده و بى‏آنکه‏در برابر نجاشى بخاک افتاده و مانند دیگران او را سجده کنند هرکدام در جائى جلوس کردند.

یکى از رهبانان به مهاجرین پرخاش کرده گفت:براى‏پادشاه سجده کنید!

جعفر بن ابیطالب بدو رو کرده گفت:ما جز براى خداوندبراى دیگرى-سجده نمى‏کنیم،عمرو عاص که از احضار آنهاناراحت و خشمگین بود و بدنبال بهانه‏اى مى‏گشت تا آنها راپیش نجاشى افرادى نا منظم و ماجراجو معرفى کند و مانع سؤال و پاسخ آنها گردد در اینجا فرصتى بدست آورده گفت:

قربان!مشاهده کردید چگونه اینها حرمت پادشاه را نگاه‏نداشته و سجده نکردند و سپس به انتظار پاسخ شاه نشست.

مجلسى بود آراسته و کشیشهاى مسیحى در اطراف نجاشى‏نشسته کتابهاى انجیل را باز کرده و پیش خود گذارده بودند ومنتظر گفتار پادشاه حبشه بودند تا چگونه با اینها رفتار کرده و بااین ماجراى تازه چه خواهد گفت،در اینوقت نجاشى لب گشوده‏گفت:

این چه آئینى است که شما براى خود برگزیده و انتخاب‏کردید که نه آئین قوم و عشیره شما است و نه آئین مسیح و دین‏من است و نه آئین هیچیک از ملتهاى دیگر؟

جعفر بن ابیطالب که خود را آماده براى پاسخگوئى کرده بودبا کمال شهامت لب بسخن باز کرده در پاسخ چنین گفت (29) :

پادشاها!ما مردمى بودیم که بوضع زمان جاهلیت زندگى را سپرى مى‏نمودیم!بتهاى سنگى و چوبى را پرستش مى‏کردیم،گوشت مردار میخوردیم!کارهاى زشت را انجام مى‏دادیم،براى فامیل و ارحام خود حشمتى نگاه نمیداشتیم،نسبت‏بهمسایگان بدرفتارى مى‏کردیم، نیرومندان ما به ناتوانان زورگوئى میکردند...و این وضع ما بود تا آنکه خداى تعالى پیغمبرى را در میان ما مبعوث فرمود که ما نسب او را مى‏شناختیم،راستى و امانت و پاکدامنى او براى ما مسلم بود،این مرد بزرگوار ما را بسوى خداى یکتا دعوت کرد و بپرستش و یگانگى او آشنا ساخت،بما فرمود:دست از پرستش بتان سنگى و آنچه پدرانتان مى‏پرستیدند بردارید،و براستگوئى و امانت و صله رحم،نیکى بهمسایه سفارش کرد،از کارهاى زشت،و خوردن مال یتیمان،و تهمت زدن به زنان پاکدامن...و امثال اینکارهاى ناپسند جلوگیرى فرمود،بما دستور داد خداى یگانه را بپرستیم و چیزى را شریک او قرار ندهیم،ما را بنماز و زکاة و عدالت و احسان و کمک بخویشان امر فرمود و از فحشاء و منکرات و ظلم و تعدى وزور نهى فرمود...و خلاصه یک یک دستورات اسلام را براى نجاشى برشمرد.

آنگاه نفسى تازه کرد و دنباله گفتار خود را چنین ادامه داد:

...پس ما او را تصدیق کرده و بوى ایمان آوردیم،و از وى‏در آنچه از جانب خداى تعالى آورده بود پیروى کردیم خداى‏یکتا را پرستش کردیم،آنچه را بر ما حرام کرده و از ارتکاب آنهانهى فرموده انجام ندادیم،حلال او را حلال و حرامش را حرام‏دانستیم...و خلاصه هر چه دستور داده بود همه را بمرحله اجرادر آوردیم.

...قریش که چنان دیدند دست‏به شکنجه و آزار ما گشودندو با هر وسیله که در اختیار داشتند کوشیدند تا ما را از پیروى این‏آئین مقدس بازدارند و به پرستش بتان باز گردانند،و به انجام‏کارهاى زشتى که پیش از آن حلال و مباح میدانستیم وادارند،هنگامى که ما خود را در مقابل ظلم و ستم و آزار و شکنجه وسخت‏گیریهاى آنها مشاهده کردیم و دیدیم اینان مانع انجام‏دستورات دینى ما میشوند بکشور شما پناه آوردیم،و از میان‏سلاطین و پادشاهان دنیا شخص شما را انتخاب کردیم و به‏عدالت‏شما پناهنده شدیم بدان امید که در جوار دالت‏شماکسى بما ستم نکند.

در اینجا جعفر لب فرو بست و دیگر سخنى نگفته سکوت‏کرد.

ایمان نجاشى به گفته‏هاى جعفر

نجاشى- که سخت تحت تاثیر سخنان جعفر قرار گرفته بودگفت:آنچه گفتى همانست که عیسى بن مریم براى تبلیغ آنهامبعوث گشته و بدانها دستور داده...سپس بجعفر گفت:آیا ازآنچه پیغمبر شما آورده و خدا بر او نازل فرموده چیزى بخاطردارى؟

جعفر- آرى.

نجاشى-پس بخوان.

جعفر شروع کرد بخواندن سوره مبارکه مریم (30) و آیات آنراخواند تا رسید به این آیه مبارکه:

«و هزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطبا جنیا...»

نجاشى و حاضران که سر تا پا گوش شده بودند از شنیدن این‏آیات چنان تحت تاثیر قرار گرفتند که سیلاب اشکشان از چهره‏سرازیر گشت و قطرات اشک از محاسن انبوه نجاشى سرازیر شدو کشیشان نیز بقدرى گریستند که اشک دیدگانشان روى‏صفحات انجیلهائى که در برابرشان باز بود بریخت...آنگاه‏نجاشى لب گشوده گفت:

بخدا سوگند سخن حق همین است که پیغمبر شما آورده و باآنچه عیسى آورده هر دو از یک جا سرچشمه گرفته است،آسوده خاطر باشید که بخدا هرگز شما را به این دو نفر تسلیم‏نخواهم کرد.

عمرو عاص گفت:پادشاها!این پیغمبر مخالف با ما است‏آنها را بسوى ما باز گردان!نجاشى از این حرف چنان خشمناک‏شد که مشت‏خود را بلند کرده بسختى بصورت عمرو عاص‏کوفت چنان که خون از روى او جارى گردید،سپس بدو گفت: بخدا اگر نام او را ببدى ببرى جانت را خواهم گرفت.آنگاه روبجعفر کرده گفت:شما در همین سرزمین بمانید که در امان وپناه من خواهید بود.

عمرو عاص که دیگر درنگ در آن مجلس را صلاح نمى‏دیدبرخاسته و با چهره‏اى درهم و افسرده بخانه آمد و هر چه فکر کردنتوانست‏خود را راضى کند که بمکه باز گردد،و در صدد برآمد تابهانه تازه‏اى براى استرداد مهاجرین نزد نجاشى پیدا کرده‏درخواست‏خود را مجددا نزد او عنوان کند،و بهمین منظور روزدیگر دوباره بدربار نجاشى رفته اظهار کرد:

پادشاها!اینان درباره مسیح سخن عجیبى دارند عقیده آنهادرباره آنحضرت بر خلاف عقیده شما است آنها را حاضر کنید و عقیده‏شانرا در اینباره جویا شوید!

فرستاده نجاشى بنزد مهاجرین آمد و پیغام شاه را باطلاع آنهارسانید.آنان که تازه خیالشان آسوده شده بود دوباره بفکرفرو رفته و براى پاسخ نجاشى انجمن کرده و با هم گفتند:

درباره حضرت عیسى چه پاسخى به نجاشى بدهیم؟

همگى گفتند:ما در پاسخ این پرسش نیز همانى را که‏خداوند در قرآن بیان فرموده میگوئیم اگر چه به آوارگى وبازگشت ما بیانجامد!و پس از آن تصمیم برخاسته بنزد نجاشى‏آمدند،و چون از آنها درباره عیسى پرسید باز جعفر بن ابیطالب‏بسخن آمده گفت:

ما همان را میگوئیم که پیامبر ما از جانب خداى تعالى‏آورده،یعنى ما معتقدیم که حضرت عیسى بنده خدا و پیامبر او وروح خدا و کلمه الهى است که به مریم بتول القاء فرموده است.

نجاشى در اینوقت دست‏خود را بطرف چوبى که روى زمین‏افتاده بود دراز کرده و آنرا برداشت و گفت:بخدا سخنى که تودرباره عیسى گفتى با آنچه حقیقت مطلب است از درازى این‏چوب تجاوز نمى‏کند و سخن حق همین است که تو میگوئى.

این گفتار نجاشى بر صاحب منصبان مسیحى که در کناروى ایستاده بودند قدرى گران آمد و نگاهى بعنوان اعتراض بهم‏کردند،نجاشى که متوجه نگاههاى اعتراض آمیز ایشان شده بود رو بدانها کرده و بدنبال گفتار خود ادامه داده گفت:

-اگر چه بر شما گران آید!

سپس رو بمهاجرین کرده گفت:شما با خیالى آسوده‏بهر جاى حبشه که میخواهید بروید،و مطمئن باشید که در امان‏ما هستید،و کسى نمى‏تواند بشما گزندى برساند و این جمله راسه بار تکرار کرد که گفت:

-بروید که اگر کوهى از طلا بمن بدهند هرگز یکتن از شمارا آزار نخواهم کرد!

آنگاه باطرافیان خود گفت:هدایاى این دو نفر را که براى ماآورده‏اند به آنها مسترد دارید و پس بدهید چون ما را به آنهانیازى نیست.

دنباله داستان و انتقام عمرو عاص از عمارة

فرستادگان قریش با کمال یاس و افسردگى آماده بازگشت‏بمکه شده و دانستند که نمى‏توانند عقیده نجاشى را درباره دفاع‏از مهاجرین تغییر دهند،در اینجا عمرو عاص در صدد انتقام‏عملى که عمارة درباره او انجام داده بود برآمد و در خلال‏روزهائى که در حبشه بسر مى‏بردند و رفت و آمدى که بمجلس‏نجاشى کرده بودند متوجه شده بود که عمارة نسبت‏به کنیزک‏زیبائى که هر روزه در مجلس عمومى نجاشى حاضر میشد و بالاى سر او مى‏ایستاد متمایل گشته و از نگاههاى کنیزک نیزدریافت که وى نیز مایل به عمارة شده است.

بفکر افتاد که از همین راه انتقام خود را از عمارة بگیرد و ازاینرو وقتى بخانه برگشتند به عمارة گفت:

-گویا کنیز نجاشى به تو علاقه‏اى پیدا کرده و تو هم به اودل بسته‏اى؟گفت:آرى.عمرو عاص او را تحریک کرد تا وسیله‏مراوده بیشترى را با او فراهم سازد و براى انجام اینکار نیز او راراهنمائى کرد تا تدریجا وسیله دیدار آندو با یکدیگر فراهم‏گردید،و عمارة پیوسته ماجرا را براى او تعریف میکرد،وعمرو عاص نیز با قیافه‏اى تعجب آمیز که حکایت از باور نکردن‏سخنان او مى‏کرد بدو میگفت:گمان نمى‏کنم به این حد دراینکار توفیق پیدا کرده باشى،تا روزى بدو گفت:

اگر راست میگوئى به کنیزک بگو:مقدارى از آن عطرمخصوص نجاشى-که نزد شخص دیگرى یافت نمى‏شود-براى‏تو بیاورد،آنوقت است که من سخنان تو را باور میکنم؟

عمارة نیز از کنیزک درخواست کرد تا قدرى از همان عطرمخصوص را براى او بیاورد و کنیزک نیز اینکار را کرد و چون‏عطر مخصوص بدست عمرو عاص رسید به عمارة گفت: اکنون‏دانستم که راست میگوئى!و پس از آن مخفیانه بنزد نجاشى آمدو اظهار کرد:ما در این مدتى که در حبشه بوده‏ایم بخوبى از خوان نعمت‏سلطان بهره‏مند و برخوردار گشته و پذیرائى شدیم وشما حق بزرگى بگردن ما پیدا کرده‏اید اکنون که قصد بازگشت‏داریم خواستم بعنوان قدردانى و نمک شناسى مطلبى را-که بازندگى خصوصى پادشاه ارتباط دارد-بعرض برسانم و طبق‏وظیفه‏اى که دارم آنرا بسمع مبارک برسانم،و آن مطلب این‏است که این رفیق نمک ناشناس من که براى رساندن پیغام‏بزرگان قریش بدربار شما آمده شخص خیانتکارى است و نسبت‏به پادشاه خیانت‏بزرگى را مرتکب شده و با کنیزک مخصوص‏شما روابط نامشروعى برقرار کرده و نشانه‏اش هم این عطرمخصوص پادشاه است که کنیزک براى او آورده است!

نجاشى عطر را برداشته و چون استشمام کرد بسختى‏خشمگین شد و در صدد قتل عمارة بر آمد اما دید این کاربرخلاف رسم و آئین پادشاهان بزرگ است که فرستاده وپیغام‏آور را نمى‏کشند از این رو طبیبان را خواست و به آنهاگفت کارى با این جوان بکنید که بقتل نرسد ولى از کشتن براى‏او سخت‏تر باشد،آنها نیز داروئى ساختند و آنرا در آلت عمارة‏تزریق کرده داخل نمودند و همان موجب دیوانگى و وحشت او ازمردم گردید و مانند حیوانات وحشى سر به بیابان نهاد و در میان‏آن حیوانات با بدن برهنه بسر میبرد و هرگاه انسانى را میدیدبسرعت میگریخت و فرار میکرد،عمرو عاص نیز بمکه بازگشت و ماجرا را باطلاع بزرگان قریش رسانید و پس از مدتى نزدیکان‏عمارة بفکر افتادند که او را در هر کجا هست پیدا کرده بمکه‏بازگردانند و بدین منظور چند نفر بحبشه آمدند و در بیابانها بدنبال‏عمارة بجستجو پرداختند و بالاخره او را در حالیکه ناخنها وموهاى بدنش بلند شده بود و بوضع رقت‏بارى در میان حیوانات‏وحشى بسر مى‏برد در سر آبى مشاهده کردند و هر چه خواستند اورا بگیرند و با او سخن بگویند نتوانستند و بهر سو که میرفتند اومیگریخت تا بناچار بوسیله ریسمان و طناب او را به دام انداختندولى همینکه بدست ایشان افتاد شروع بفریاد کرد و مانندحیوانات وحشى دیگر که گرفتار میشود همچنان فریاد زد وبدنش مى‏لرزید تا در دست آنها تلف شد.

و بدین ترتیب ماجرا پایان یافت و ضمنا این ماجرا درس‏عبرتى براى شرابخواران و شهوت پرستان گردید و در صفحات‏تاریخ ثبت‏شد.

نگارنده گوید:بر طبق پاره‏اى از روایات که در دست هست نجاشى‏پس از این ماجرا به رسولخدا صلى الله علیه و آله و سلم ایمان آوردو بدست جعفر بن ابیطالب مسلمان شد،و هدایاى بسیارى براى‏پیغمبر اسلام فرستاد،و هنگامى که نجاشى از دنیا رفت رسولخداصلى الله علیه و آله و سلم در مدینه بود و مرگ او را به اصحاب خبر داد و از همانجا بر او نماز

خواندند،بشرحى که در جاى خودمذکور خواهد شد.انشاء الله تعالى. پى‏نوشتها:

1- سوره مائده آیه 82.

2- سیره ابن هشام ج‏1 ص 321، کامل التواریخ ج‏2 ص 76 و تاریخ طبرى ج‏2 ص 70.

3- مجمع البیان ج 3 ص 233.یعنى در آنجا پادشاه شایسته و صالحى است که به‏کسى ظلم نمى‏کند و کسى نیز در کنار او مورد ظلم و ستم واقع نمى‏شود.

4- سیرة النبویه ابن کثیر ج 2 ص 17.

5- سوره بقره آیه 218.

6- سوره توبه آیه 20.

7- سوره انفال آیه 74.

8- سوره نحل آیه 41.

9- سوره آل عمران آیه 195.

10- سوره نساء آیه 97-100.

11- جنگهاى صلیبى از 1096 تا 1291 میلادى نوشته هانز پروتز...

12- خاتم پیامبران ج 1 ص 237-243.

13- به آیه 41 سوره نحل و 99 سوره نساء رجوع شود.

14- منظور آیات 218 سوره بقره و آیه 20 سوره توبه و آیه 72 سوره انفال مى‏باشد.

15- تفسیر المیزان ج 5 ص 54.

16- سوره توبه آیه 97.

17- سوره حجرات آیه 14.

18- و برخى سبب این خبر را نیز داستان غرانیق ذکر کرده‏اند که ما در بخش آینده‏بطلان آن داستان را براى شما بتفصیل ذکر خواهیم کرد.

19- سیرة المصطفى هاشم معروف ص 165.

20- سیرة المصطفى-هاشم معروف-ص 177.

21- چنانچه ابن کثیر نیز آنرا ترجیح داده است(سیرة النبویة ابن کثیر ج 2 ص 6).

22- سوره اسراء آیه 72.

23- سوره حج آیه 52.

24- کامل ابن اثیر ج 2 ص 77 تفسیر طبرى ج 17 ص 131 در المنثور ج 4 ص 266الصحیح من السیرة بنقل از کتابهاى دیگر اهل سنت ج 2 ص 64 و تاریخ طبرى ج 2 ص 75.

25- از جمله موضوعاتى که اجماع امت اسلامى بر آن قرار گرفته مصونیت و عصمت‏رسول خدا(ص)در مسائل مربوط به احکام شرایع و تبلیغ آیات الهى است،اگر چه دربرخى موضوعات دیگر که مربوط به آنحضرت است اختلاف کرده‏اند.

26- به کتاب سیرة المصطفى هاشم معروف ص 169 و الصحیح من السیرة ج 2ص 66 به بعد مراجعه نمائید.

27- شرح این ماجرا نیز در سیرة النبویه ابن کثیر ج 2 ص 23-28 بتفصیل آمده است.

28- در سیره ابن هشام بجاى عمارة،عبد الله بن ابی ربیعة را ذکر کرده ولى ما از روى تفسیرمجمع و تاریخ یعقوبى و کتابهاى دیگر نقل کردیم،و برخى هم مانند ابن کثیر در کتاب سیره خود احتمال داده‏اند ماجراى عمارة در سفر دیگرى که پس از جنگ بدر با عمرو عاص‏به حبشه رفته‏اند اتفاق افتاده باشد.

29- و در پاره‏اى از تفاسیر در تفسیر آیه‏«و لتجدن اشدالناس عداوة...»- سوره مائده آیه 82 که داستان را نقل کرده‏اند چنین است که نجاشى بجعفر بن ابیطالب گفت:اینان چه‏میگویند؟ جعفر پرسید:چه میخواهند؟نجاشى گفت:میخواهند تا شما را بنزد آنها بازگردانیم،جعفر پرسید:چه میخواهند؟نجاشى گفت:میخواهند تا شما را بنزد آنها بازگردانیم،جعفر گفت از ایشان بپرسید:مگر ما برده و بنده آنهائیم؟عمرو گفت:نه شماآزادید،گفت:بپرسید:آیا طلبى از ما دارند که آنرا میخواهند؟عمرو گفت:نه ما چیزى ازشما طلب کار نیستیم،گفت:آیا ما کسى از آنها کشته‏ایم که مطالبه خون او را از ما مى‏کنند؟عمرو عاص گفت:نه،پرسید:پس از ما چه میخواهید؟عمرو عاص گفت:اینهااز دین ما بیرون رفته...تا بآخر آنچه در بالا نقل شده.

30- و در بسیارى از تواریخ بجاى سوره مریم سوره کهف ذکر شده ولى آنچه ذکر شد مطابق‏روایات شیعه در کتاب مجمع البیان و غیره است.

 

  نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 20:0  توسط فاطمه علی عسگری سهی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM